دوستان سلام
در خیابان ۱۷ شهریور که محله اسفریز بر کناره ان مشرف است اهنگر ی دکاندار است که نامش اوسا محمود است این پیرمرد نه چندان پیر که در کار خود خبره و بسیار نان حلال خور دیر وقتی است که بر اثر یک سانحه رانندگی ـ برخورد یک موتورسوار باوی ـ از اسیب حافظه کوتاه مدت رنج میبرد اوسا محمود که
پدر خانم برادرم عباد است خاطره ای را در دوران پیش از حادثه برای عباد تعریف کرده بود و ابگیری سیوند مرا ناخوداگاه به ان خاطره بازسازی شده در ذهنم برد دکتر احیا نامی اشنا برای جهرمی هاست ا و پزشکی حاذق و پیشکسوت پزشکان جهرم با پیشینه ای از نیک نامی بوده است که نامش در داستانهای شگفت انگیز شهید دستغیب نیز اورده شده است و از سویی نمایی از افتخارات خانوادگی برای خانواده ما که در شبی احتمالا زمستانی دوای گوش را برای فرزند گریان خویش از درب خانه ما ابتیاع کرده است ـ ابی ما که همان مادربزرگ یا مامان بزرگ امروزی هاست دستی در طبابت محلی که از موادغیر مجاز مثل فضله کبوتر بی نصیب نبوده است داشته است ـ که این مثال نقضی بر بزرگی ان جناب نیست که تاییدی بر تاثیر طبابت مادر بزرگ من و ...... و اما بعد از ظهری دوستی از هم سن و سالهای اوسا محمود به او خبر میدهد که باغ و خانه قدیمی دکتر احیا را خریده و به سبب ساخت و ساز قصد تخریب ان و انهدام وسایلش را دارد که اگر دوست دارد برای تماشا بیایدو او میرود و در ان بعد از ظهر احتمالا تابستانی تمام کتابها دست نوشته ها و وسایل کار دکتر احیا از جمله چراغ پیه سوز سرنگ و سوزن و چراغ مطالعه و ..... در اشتیاقی اتشین و وصف ناپذیرتوسط مالک نو در اتش میسوزد عباد میگفت حفظ این اشیا و حتا خانه او بعنوان موزه پزشکان جهرم علاوه بر مانا کردن تاریخ طب جهرم میتوانست انتقال دهنده میراث اخلاقی انان نیز باشد ...... این بماند برای نوشتار های بعد که چرا مردمی شده ایم بی اعتنا به میراثهای معنوی و اخلاقی که هیچ کاری دیگر برایمان قبیح نیست ....... اما براستی ..... نمیدانم چرا ابگیری سیوند مرا برد به دشتهای نا پیدای این خاطره از نو بازسازی شده در ذهن من ..... بیاد جمله تنها در بخش نظرات میافتم پاسارگاد میماند از خود میپرسم براستی ایا پاسارگاد میماند ؟ ...........
