سلام دوستان این خاطره را در تاریخ 81/12/25 نوشته ام
تهران خیابان آزادی پیاده رو جلو سازمان میراث فرهنگی . از آنجا عبور میکردم . يك جايي از اين پياده رو نرده هاي سازمان داخل ميرود و يك محوطه اي كوچكي درست شده براي نماي ساختمان . پله و باغچه ا ي و گل و گياهي. همانجا چشمم خورد به يك جنازه پشتش تكيه داشت به تل كوچكي از خاك باغچه كه از باران شديدشب گذشته خيس بود. پاهاش باز و بسته رو پله ها ، سرش در هوا . يكي از دستاش بالا سرش تو هوا خشك شده بود توي همين دست يك كارد ميوه خوري بود.كه برایم معما ماند . روز عاشورا بود . پيراهن مشكيش هم تنش بود. يكي دو دكمه اش باز. موهاي بوري كه به زردي ميزد .دهان باز. يكي دو دندان بلند جلو داشت .كناريهاش ريخته بودو ريشهاي نتراشيده . رنگ و روي زردش امكان مرده بودنش را بيشتر ميكرد.نميدانستم چكار بايد كرد . روبرو اون طرف خيابان توي كوچه دسته بزرگي از مردم مشغول سينه زني . صدایش كردم چي شده . صدای من مثل موج آبي ملايم كه جنازه روي آب را تكان ميدهد به دستاش حركتي داد.فهميدم زنده است .رفتم بالاي سرش دور دهانش اثري از خوردن چيزي مثل داروي قهوه اي رنگي ديده ميشد. داد زدم معتادي؟ چت شده ؟ .. چشمان بيفروغش را باز كرد و بست . با صدايي مثل صداي هك براي پاك كردن شيشه ؛ خدا ... نكنه ...ميييييگرن ... دارم ؛ خنده ام گرفت.بعد صداي خرو پفش در امد . روي يكي از دستانش آثار سوختگي و خونها ي خشك شده اي به چشم ميخورد شايد هم اثراتي از همان دارو.گفتم دستت چي شده با همان لحن گفت ...كشا ..كردند... درست نفهميدم چي گفت باز به خواب رفت .نميدانستم بايد چكار كنم .. بلندش كردم كه بياد جلو آفتاب واز خاك خيس جدا بشود . بلند شد و دوباره خود را رها كرد روي همان خاك . ول كردم رفتم . گفتم لابد گيرش نيومده خماره . بعد درست ميشه پسركي كنجكاو كه بعد از من رسيده بود همچنان ماند. از دورشنیدم مرد آن گروه زن و بچه که بعد از من رسیدند ، زنان را صدا كرد كه ولش كنند بيايند .دوباره برگشتم ولی نميدانستم چكار بايد كرد . باز براه افتادم . از يادگار هم گذشتم . راننده اي نميدانم بر سر چي آويزان پليس وسط چهاراه شده بود . او رو ترش ميكرد . راننده بيشتر خضوع ميكرد. ماشيني بدون چراغ كمي جلوتر ايستاده بود. تا جيحون رفتم . قيافه مرد معتاد به نظرم رسيد كه در همان حال جان داده است . طاقت نياوردم دوباره برگشتم . از بودن يكي دو مرد مسن قوت گرفتم و خودم را رساندم . به پليس زنگ زده بودند . طولي نكشيد پلیس ها با الگانس رسيدند .انگار شنيدم كه با بيسیم به آنها ميگويند : .. فورا نتيجه را گزارش كنيد . يكي از مردان از رسيدن فوري آنها با غرور ماشاللهي گفت جناب سروان پياده كه شد مثل كسي كه در جستجوي راه چاره ا ي باشد . اين طرف وا نطرف را نگاه كردبعد رو به ما چرا ايستاديد يك ماشين بگيريد... ! مردان رفته بودند . جناب سروان ديگر كه با كلاه كجش بي شباهت با بازيگران نقش گروهبانهاي سيه چرده عراقي نبود .زمزمه كرد ايیتز دارد. گروهبان جوان همراه با مسلسل بالاي سرش حاضر شد و با پوتين سرش را تكان داد و داد زد بلند شو . جناب سروان دوم گروهبان را كه داشت زياد با مرد معتاد ورميرفت صدا كرد : گبورا و زمزمه هايي كه نفهميدم ولي باعث شد گروهان ديگر دور و بر اون نرود انگار از خطر ایدز اورا بر حذر داشته بود .جناب سروان اولي يك تاكسي را متوقف كرد ه بود رو به پسر جواني كه جز من آنجا بود گفت صواب داره . كمك كنيد . من داوطلب جلو رفتم بلندش كردم . جوان فقط هلش ميداد . به چپ و راست ميرفت . وارد پياده روش كه كرديم تاكسي فلنگ را بسته بود. پلیس هاصلا دست نميزدند . ناگهان رها شد و تلو تلو خوران با پيشاني چسبيد به كف پياده رو . جاني براي ناله كردن هم نداشت دستمالي از جوان گرفتم تا جلو شرشر خونش را بگيرد ولي نتوانست دستمال را نگه دارد .قصدشان آن بود تا پارك زنجان ببرندش تا چيزي براي گزارش نتيجه داشته باشند. سرانجام گوشه نايلوني را بدستش دادند و گوشه ديگرش را گروهبان گرفت و اورا از آنجا دور كرد . چند متري جلو بردند و بقيه راه هم سپردندش به گروهي جوان روستايي وخودشان رفتند.قبل از رفتن از جناب سروان پرسيده بودم از كجا فهميدي ايدز دارد گفت معلومه از رنگ زردش . دست نزدن آنها و ترس جوان كه فقط هلش ميداد به وحشتم انداخت .تا به خانه برسم و دستم را بارها بشويم ، چند بار خوب دستانم را وارسي كردم كه خراشي ، چيزي بر نداشته باشد...انگار آن کارد و زخم هایش وسیله دفاعیش بود و رماندن مهاجمان...
/

نظرات (۱۱)
چه باید کرد؟
ارسال شده توسط تنها | ۱۱ شهریور ۱۳۸۶ ۵:۳۵ قֽظֽ
ارسال شده در ۱۱ شهریور ۱۳۸۶ ۰۵:۳۵
سلام
وقتی دلت به تپیدن رسیده باید بنویسیش ،هر چه که باشد
شروع شده ای مثل:
دریای من دستان خیسم را صدا باش
در تازه آباد غزلهای شمالی
بخوان مرا همقفس با هر لهجه ای که دوست داری فقط
یادت باشد پرواز را به فریادی مشترک نشسته ایم
مرا از بالهایت بی نصیب نگذار
یا علی
ارسال شده توسط مریم حقیقت | ۱۱ شهریور ۱۳۸۶ ۱:۱۹ بֽظֽ
ارسال شده در ۱۱ شهریور ۱۳۸۶ ۱۳:۱۹
سلام
تمامی این داستان را اقا مهرداد گل سر هم کرده که اگر روزی صدایی از کسی در امد که ایشان ایدز دارد فکر کنیم بخاطر کمک رسانی به این معتاد ایدزی بیکس بوده است اما مگر ما فضولیم دوستان را به پاورقی نشریه القبس کویت که خاطرات خانم کاملیا انتخابی فر را منتشر میکند ارجاع بدیم که هر روزی یا شبی با یک شخصیت مشهور ورزشی سیاسی بویژه از نوع اصلاح طلب و .... میگشته و گل میگفته گل میشنفته و چرخی هم احتمالا با بیل گیتز ایران که صاحب سایتی با بوی نارنج است زده بوده و ...... باقیش یا از مهرداد بپرسید یا کاملیا..........
ارسال شده توسط ذبیح اله رامش خواه | ۱۱ شهریور ۱۳۸۶ ۵:۴۶ بֽظֽ
ارسال شده در ۱۱ شهریور ۱۳۸۶ ۱۷:۴۶
هر چه از دوست رسد نیکوست !
آقا ذبیح است دیکه .. ذهنش هم خیال پردازه هم شیطون.هم نمیتونه جلو گفتن ذهنیاتشو بگیره ...
ارسال شده توسط مهرداد | ۱۱ شهریور ۱۳۸۶ ۵:۵۷ بֽظֽ
ارسال شده در ۱۱ شهریور ۱۳۸۶ ۱۷:۵۷
ba arze salam va adab . az in ke ma ro ghabel dunestid mamnunam. man ham link dadam. albatte bayad be shoma be khatere sitetoon ke az har nazar khoobe tabrik begam . piruz va salamat bashid. nassabe
ارسال شده توسط سید محمود رضا نسابه | ۱۲ شهریور ۱۳۸۶ ۱۰:۰۵ بֽظֽ
ارسال شده در ۱۲ شهریور ۱۳۸۶ ۲۲:۰۵
salam
ممنون که به شهر باربد سرزدی. عزیز من کجا گفتم که فقط مسوولین باید این کارا رو بکنن؟
ارسال شده توسط JAHROMI | ۱۳ شهریور ۱۳۸۶ ۱:۳۷ قֽظֽ
ارسال شده در ۱۳ شهریور ۱۳۸۶ ۰۱:۳۷
نوشته ات تلخم کرد .
حالا پنجسالی از آن روز می گذرد .
آن روز اگر کسی در باورش نگنجید این فاجعه در قلب پایتخت ،امروز اما ...
نگاهی به اطرافت بینداز . می بینی زخم را ؟
ارسال شده توسط محمد حسن | ۱۳ شهریور ۱۳۸۶ ۷:۳۲ قֽظֽ
ارسال شده در ۱۳ شهریور ۱۳۸۶ ۰۷:۳۲
سلام متن مخ کار گیری بود همین. اگر از ذهن خلاق نشات گرفتهخوب خیلی جای بحث داره که در این متن نمی گنجه موفق باشید البته توصیف از اشخاص را خوبادا کردید اما موضوع را سر در گم گذاشتید خیلی جمع و جور کردنش زیبا نیست محرم میگرن دهان...... و ایدز و اعتیاد همه یکجا جمع نمیشه تکلیفو طرفو مشخص کن
ارسال شده توسط مرکا | ۱۳ شهریور ۱۳۸۶ ۱۱:۳۳ قֽظֽ
ارسال شده در ۱۳ شهریور ۱۳۸۶ ۱۱:۳۳
سلام ممنون كه به من سرزديد من هم شما را لينك ميكنم
درضمن يك وبلاگ تبليغي هم درمورد كارم ساختم دوست داشتي يك سر بزن موفق باشيد . محمد رسول نيك نهاد
http://niknahadsilk.blogfa.com
ارسال شده توسط شبهاي بونيز | ۱۴ شهریور ۱۳۸۶ ۴:۲۴ بֽظֽ
ارسال شده در ۱۴ شهریور ۱۳۸۶ ۱۶:۲۴
سلام .این متن آدم رو به فکر فرو می بره
ارسال شده توسط آوای دل | ۱ مهر ۱۳۸۶ ۲:۲۵ بֽظֽ
ارسال شده در ۱ مهر ۱۳۸۶ ۱۴:۲۵
سلام .این متن آدم رو به فکر فرو می بره
ارسال شده توسط آوای دل | ۱ مهر ۱۳۸۶ ۲:۲۸ بֽظֽ
ارسال شده در ۱ مهر ۱۳۸۶ ۱۴:۲۸