1- پشت خاکریز یکی ما را شمرد و به آنطرف رد کرد یکی دوتا ...من نوجوان ریز نقش را نگه داشتند ...کافیست ....اصرار به رفتن کردم... کسی اصراری نکرد که بازگردم ... اروند روشن بود .کمی دورتر خوشه خوشه منور فرو میریخت و میسوخت .اول روی سکوی های قایق نشستیم ...کمی جلوتر همه چسبیده بودیم به کف قایق و زوزه وصفیرکشان گلوله ها بالای سرمان..........
عاقبت با همان قایق برگشتیم ...ناله بچه های تبر خورده درون قایق هنوز قطع نشده بود ...حالا تمام اروند میدان گلوله های زرد و قرمز درشت در صف های بی شماری بود که به اینسو می آمدند ...به ساحل که رسیدیم مثل سکوت مهیب کمین کرده ای که بشکند ناگاه زمین از خمپاره شخم خورد...ناله ها بلند شد... همه پراکنده شدیم ...حالا اروند مثل روز روشن بود...
2-ازآن دریاچه مصنوعی بزرگ و باتلاق ها گذشتیم ...حالا تمام زمین سوخته بود...تمام زمین سیاه بود ...لکه لکه های غلیظ سیاه همه جا از زمین جوشیده بود. ...حتی یک تکه از زمین طروات و رنگ آشنای خاک نداشت...حتی در تکه ای از تن نخل هم نمیتوانستی طروات حیات و زندگی جستجو کنی ...به دوعیجی رسیدیم ...شهرکی حتی خالی از ارواح ...چیزی نبود کسی نبود جز سیاهی و شاخه ها و خاک خشک وسوخته و جنازه ها... لاشه ها هنوز فرصت ماندگی و تعفن پیدا نکرده بودند ...اینجا آنسوی شلمچه بود ...
3-دود و آتش و صدای مهیب انفجار لحظه ای ارام نمی گرفت ....اژدهای آهنین و خشمگین دیوانه وار زوزه میکشید و خشمناک از جسارت نفوذکنندگان به کنام دهشتناک و مخوفش آتش می ریخت....دستها و چنگال های عظیم خود را به شدت بر زمین میکوفت ...آن زیر زمین سقف کوچی بود در خیابانی طویل که عابرین برای فرار از رگبار شدید باران برای لحظه ای به آن پناه می آوردند...تویوتا لندکروسی توقف کرد ...راننده به آنجا پناه آورد ....پشت وانت چند پشته جنازه بود رنگ لباسشان مثل رنگ لباس ما خاکی بود ...ماندنشان در خط مقدم که کمی جلوتر بود به صلاح نبود ...جنازه هایی با لباس های بیگانه ای برنگ زیتونی بی واهمه از آتش درون گودال کنار زیر زمین پر بودند ...تویوتا رفت ...موتور سیکلتی با دو سر نشین سرش را بداخل زیر زمین کج کرد ...هر دو مجروح و خونین ...یکی گفت تا اینجا که رسیدیم هم از هواپیماها خورده ایم هم از توپ و خمپاره ...موتور سوارها رفتند به سمت اژدها ... پی ام پی آمد پراز مجروح ...خمپاره ای روی آن ترکید همه بدرون خزیدیم ...بعد ساعتی تق تق انفجار گلوله های تیربار آن ...
....
1000-....
ادامه "جنگ-شهری خالی از ارواح" »
با سلام
انتشار اخبار مسرت آمیز سید محمد عزیز _ صحراییان _ درباره آکادمی فیزیک خردسالان کشور که افتخار افتتاح آن را جهرمی ها دارند در شهرباربد باعث شد من که از دورادور و نیز زاویه خیلی نزدیک شاهد به بار نشستن تلاشهای محمد و همسرش میباشم به بسط بیشتر این خبر بنشینم ضمن اینکه افتخار دارم در اوایل ماه مبارک میهماندار محمد و خانواده اش بودم و در جمعمان بسیار خوش گذشت روانشناس زبانشناس _ شهرام افرا عزیز که در حال اتمام پایان نامه کارشناسی ارشدش درباره زبان عربی ایل خمسه ساکن در جهرم بود _ و فیزیکدان .....محمد در آن شبها برای جمعمان اصطلاح فستیوال خانوادگی را به کار برد حقیقتش یکی از لذات خانوادگی ما که در آن بسیار خوش میگذرد دیدار هر از مدتی و انتقال تجارب بدست امده در این مدت و یادی هم از گذشته هاست از دود و دم هم خبری نیست بیشتر گپ و گفتگوی خبری تجربی شبه علمی است و بسیار از هم یاد میگیریم خوب است بدانید هابر ماس فیلسوف سیاسی معاصر ریشه مشکلات فعلی جهان را در نبود بستره گفتگو میبیند .... بهر حال این ما و مختصری از دستاورد فستیوال خانوادگی اخیر درباب آکادمی فیزیک محمد اضافه کنم در ان شب از فیزیک چیزهایی آموختم که در 4 سال دوره دبیرستان نیاموخته بودم و جالب اینکه اندکی از آنچه بود که خردسالان حاضر در کلاس محمد میاموختند به امید موفقیت و شادی هد چه بیشتر محمد و شما و انتظار افتخارات بیشتر برای جهرم جهرمی ها و ایرانی ها .......
احسان از بستگان نزدیک محمد گفته بود محمد تو که کار مهمی نکرده ای فراهم آوردن وسایلی و بازی با آنها که در دوران کودکی انجام میدادیم محمد به خاطره ای اشاره کرده بود که در آن احسان بخاطر ساخت یک پروژکتور ساده شامل یک لامپ گردون و یک جعبه مقوا و یک رول که تصاویر بهم چسبانده شده داخل پاکت ادامس های شیک بود تمام لامپ شمعی های لوستر خانه خود را سوزانده بود و از احسان پرسیده بود راستی احسان چه انگیزهای باعث شد که تو تمام لامپ شمعی های خانه را بسوزانی من دنبال بیدار کردن همان انگیزه در کودکانم
آکادمی محمد .....
رویای 70 ساله پدر فیزیک ایران را محقق ساخت _ آموزش عملی فیزیک _
در کودکی میشنیدیم که بچه های ژاپن در مدارس خود با ساخت رادیو و فرستنده و تلویزیون و... کار میکنند و درس میاموزند اما حالا مفتخریم در ایران و در جهرم بچه ها در اکادمی محمد این را می آموزند
در اکادمی محمد فیزیک سخت و معجونی از فرمولهای وحشتناک یاد نگرفتنی نیست فیزیک شیرین ترین درس دنیا میشود خوب است بدانید در کلاس محمد بچه ها بدون کمترین کمک استاد حتا در یک صدم در نمره بیش از 90 درصد قبولی دارند و معدل درس فیزیک بالاتر از 15 یا 16 است جالب است این امارها ابتدا در مدرسه قطب آباد به شکل یک پدیده باورنکردنی در درس فیزیک سالها پیش خود رانشان دادو اغازگر معرفی محمد بعنوان پدیده ای در آموزش فیزیک گردید...
محمد فیزیک را با عشق زندگی میکند و میاموزاند .....
این اندکی از بحث های صورت گرفته در فستیوال خانوادگی ما در رباط بود که امیدوارم خوشتان امده باشد و باعث بشود شما هم ما را به فستیوال های خانوادگی خود دعوت نمایید
منتظریم
--------
لینک های مرتبط:
شهرباربد
فارس نما
عکس از جهرمی سایت شهرباربد
ادامه "نخستين آکادمي فيزيک خردسالان" »
دیروز همه از رادیو و روزنامه و تلوزیون اعلام کردند .بازی اخیر سرخ و آبی های پایتخت اینبار با کمترین درگیری و آسیب به اتوبوس ها پایان رسیده است .دیروز در مسیر برگشت از کار به خانه من شاهد بودم وجود تعداد انبوه مامورین انتظامی که به همین منظور در مسیر بازگشت فوتبال دوستان مستقر بودند . اما خبری که این پیروزی مسنولین را میتوانست کمرنگ کند سقوط و مرگ یکی از تماشاچیان از پل عابر بود .اما مشکلی نبود .مشکلی کوچکی که با سعی کوچکی قابل حل بود .سعی کمی درانتخاب ادبیات و پخش خبر و پیش و پس کردن کلمات.درشت کردن و نوشتن بزرگ پیروزی آسیب دیدگی کمتر اتوبوس ها و یواشکی و ریز نوشتن مرگ جوان.کمی ترسناک می آید وقتی از رادیو پس ازهلهله بلند این پیروزی خیلی گذرا و ناچیزمیشنوی "...این تنها قربانی این بازی بود..."نالیدن و گلایه از ارزان بودن جان ها و مسئولیت ناپذیری در برابر جان خلق از سوی آنها که مسنول جان اویند در این دیار داروی شفابخشی نخواهد بود ...انگاربازار عرضه و تقاضاست ...انگار شدن و بودنیست که کاریش نتوان کرد ...انگار باید رشد و تکامل و فزونی یابد تا قیمتی شود ...جنس که ارزان میشود ارزان است گلابه ندارد ...معنای مسئولیت بماند...خبر و خبرسان برای مردم باشند یا دیگران بماند... جنس های مردمی بمانند...
ادامه "جان بهتر است یا ثروت" »
در مراسم دعای کمیلی که برای شفای دوست عزیزمان مهدی ساعدی در مسجد دانشگاه شریف برگزار شد کسانی را ملاقات کردم که سالها ندیده بودم. یکی از آنها سرداریداللهی اولين فرمانده سپاه جهرم بود. آشنایی و ارادت میان ما یک طرفه است، یعنی من ایشان را میشناسم ولی ایشان مرا نمیشناسد و البته عجبی هم نیست. چهره و فیزیک بدنی ایشان تغییر چندانی نکرده بود شاید فقط کمی رنگ موها تغییر کرده بود. مشهود بود که نگران وضعیت مهدی ساعدی است گرچه همچنان همان صلابت یک فرمانده جنگ در چهره پابرجا مانده بود، همان کاریزمای نسل اول بچههای سپاه. ذهنم به سرعت به عقب برگشت به سالهای دوری که مثل برق گذشتند. درست یادم میآید اولین باری که ایشان را دیدم تازه وارد بسیج شده بودم و برای یک مانور در محل سپاه جمعمان کرده بودند. محلی که قبلا دانشسرای آموزش و پرورش بود و حالا شده بود مقر سپاه. آن زمان اول راهنمایی بودم. همه را جمع کردند تا آقای یداللهی که فرمانده سپاه جهرم بود سخنرانی کنند. البته آن موقع هنوز در سپاه درجه و رتبه وجود نداشت و همه برادر بودند: برادر رحمانیان، برادر شاهعلیان، برادر نامجو، برادر مصلینژاد، برادررستگار ... چه اسمهای خاطرهبرانگیزی!. ایشان هم برادر یداللهی بودند. همه آنهایی که مثل من آنجا بودند چیزی حول و حوش 10 تا 15 سال سن داشتند. همه صحبتهای ایشان یادم نیست، چیزی که یادم مانده این است که ایشان گفتند بهرحال به زودی مستضعفین بر مستکبران عالم پیروز خواهند شد و کل جهان به تسخیر اسلام در خواهد آمد. در آن روز ما برای اداره جهان به نیروهای متعهد نیاز داریم. مثلا شاید شما را برای اداره فلان شهر آمریکا نیاز داشته باشیم و شما باید خود را برای چنین روزی مهیا کنید. البته شاید گونهای از شوخطبعی هم در صحبتهایش بود اما درونمایه صحبت ها کاملا جدی بود. شاید برای کسانی که آن سالها و آن شور و نشاط را تجربه نکردهاند این حرفها و آرمان ها به نظر خندهدار برسد اما آن حرف ها در ظرف و بافت زمانی خود حرفهایی بسیارجدی بودند. گرچه آرمان شهری که در اذهان آن نسل بود هرگز محقق نشد اما باید به والایی و بلندی آن آرمانها حسرت خورد. به قول دوستی آرمانهای نسل جدید را درچهار چیز میتوان خلاصه کرد: 1- داشتن یک گوشی موبایل خوب 2- داشتن یک لپ تاپ خوب 3- داشتن یک ماشین خوب 4- چهارمی را خودتان حدس بزنید!
ادامه "آرمانهای دو نسل" »