« دی ۱۳۸۶ | صفحه اصلی | اسفند ۱۳۸۶ »

بهمن ۱۳۸۶ آرشیو

۱۴ بهمن ۱۳۸۶

خاطرات ۵۷

خيابانها آن روز در شهر كوچك ما كه جزو جلودارهای انقلاب بود ،شلوغ بود. رفت و آمدهاي زياد . وانتهاو ماشينهاي پر از جمعيت . 9 سالم بود .ناگهان خود را دیدم كه به اين آب خروشان زده ام كه شتابان ميرفت . چسبيده بودم به وانت باری كه پر بود از مردم. آن موقع همه يكي بودند و حالا برایم معما شده چطور؟ . آن موقع كه هر وانتي مال همه مردم بود .همه برادر و خواهر هم بودند و هنوز اين عبارات انحصاري نشده بود .انقلاب بود . اوج انقلاب شايد روز پيروزيش و يا حتي يك روز بعد از آن روز معروف پيروزي . آنجايي پياده شديم كه صداي تير و تفنگ شديد تر از همه جای دیگربود . بعد شايعه آمدن چماقدارها و هجوم سربازان.تيراندازي شديدتر شد و هجوم مردم به خانه هاي نزديك كه مال هيچكس نبود و مال همه بود.بعد سوال كه چرا اينجایم و بعد ترس و گريه و بعد دست گرم و محكم دايي حيدر كه مرا به ساحل آسودگي و امن كشاند ولي چهره نگران خودش گشوده نشد . دنبال پسرش حبيب ميگشت 19 -20 ساله .حبيب را فردا با يك اسلحه ژ-س ديدم توي حياط همسايه شان ، استوار بازنشسته اي كه در باره آن اسلحه كارشناسي و توصيه ميكرد،مثل همين افراد هم گاهي ميشدند ليدر ، يكي كه يك چيزي بيشتر از ديگران حاليش بود ، حرف زدن بلد بود ، اعتماد به نفس داشت ؛كه البته همه باقي نماندند. آنروز يادم مي آید حبيب تيري را با ذوق به هوا شليك كرد. حالا موهای حبيب سفید شده و دايي حيدرم سالهاست به رحمت خدا رفته است. روز دیگری هم سوار شديم و رفتيم بيرون شهر به استقبال زندانيان سياسي كه مردم كولشون كردند گل انداختند گردنشان بعد چند روز خانه شان محل رفت و آمد مردم ميشد .يادم هست كه به خانه يك کدامشان رفتم و بوسيدمش جلو در ايستاده بود . آثار شكنجه روی دستش را مردم دیده بودند...بعدها جنازه اش از خانه تيمي سران سازمان در تهران بيرون آوردند. يك روز ديگر هم سوار ماشين شديم رفتيم براي پاكسازي ، خيابانها و كوچه ، پادگان و ژاندرمري و رنگها و شعارها . بعدها فهميدم كه كارمان براي پاك كردن شعارها عبث بود. چون كه تازه متولد شده بودند و واز آن به بعد در و ديوارها با آنها تزيين ميشد با اين تفاوت كه هنر و سليقه و وقت بيشتري در امنيت بدست آمده صرفشان ميشد. البته براي شعارهاي عجول، مخفي در و ديوارهاي دستشويي ها وضعيت همان بود كه بود. يك روز هم سوار شديم رفتيم دهات ، رفتيم اطراف شهر براي درو گندم ، براي ياري ، براي همه باهم جهاد سازندگي .يكي از همين جاها حالا شهرك مسكوني شده . شايد بخاطر مهاجرت گندمكاران از روستا يك روزم ديدم 16 ساله شده ام و نشسته ايم پشت وانت تويوتای لندكروز خاكي رنگی که با سرعت تمام جاده اهواز را به سمت خرمشهري كه خرمي آن رفته بود طی میکرد . تنگ هم و سرها پايين كه یخ نزنیم .قبل از خرمشهر مي پيچيم داخل يك خاكي كه الان شده است زيارتگاه مسافران نوروز و بسیجیان امروز. بعد از يك آبگرفتگي رد مي شويم كه دیگرکاملا وارد دهان اژدها شویم . همان منطقه اي كه از دور جز يك دود غليظ سياه رنگ و همهمه مهيب و كركننده انفجارات چيزي از آن به چشم نميخورد .اطرافمان آب بود گلوله هاي معمولي اثري نداشت ، خمپاره هاي زماني بالاي سرمان مي تركيد تا اثر داشته باشند . تركشي مماس با سر غلام رد شد .غلام آخي گفت و ما در تكان تكان تويوتاي لندكروز ژاپنی چفيه ای بستيم به دور سر غلام و تویوتا همچنان راهش را ادامه می داد.آن روزها كاربرد چفيه در همين مايه ها بود. ماشينهاي ديگري هم سوار شدیم و هم نشدیم . مثلا سوار نفربرهاي ضد گلوله هم شديم اما برای آنكه در پناه آن از آب بگذریم به آن بر برسیم و بايستيم مقابل گلوله...
این خاطره را 18 فروردين، 1382 نوشته ام با کمی تصحیح

ادامه "خاطرات ۵۷" »

۳۰ بهمن ۱۳۸۶

سکوت

فکر نکنم در بلاد کبیره تهران بتوان جای آرامی برای سکونت پیدا کرد. اگردر محله‌ای گوشه دنجی هم پیدا شود آرامش آن دیری نخواهد پائید. چند روزی بعد به جان خانه‌ای در آن نزدیکی خواهند افتاد که ویرانش کنند و از دل آن چند آپارتمان دیگر بیرون کشند و به خلق‌الله بفروشند. احتمالاً یک سالی طول خواهد کشید که سرو صدای شبانه روزی ساختن آن تمام شود. البته بعد هم امیدی به آرامش نیست چون هنوز کار آن خانه تمام نشده نوبت خانه‌ای دیگر در همان حوالی است.اگر خانه‌تان هم نزدیک خیابانی و یا بزرگراهی باشد که تکلیف معلوم است. همهمه شهر و صدای ماشین‌ها و بوق است که از جدار دیوار و پنجره به داخل نفوذ می‌کند. این همهمه تا آخر شب ادامه پیدا می‌کند. فقط بعد از ساعت 12 شب است که صداها تا حدی رو به سکون می‌روند. اگر نیمه شب و یا حوالی صبح بیدار شوید برای زمان احتیاجی به ساعت نیست. صدای عبور  و بسامد تعداد ماشین‌های عبوری خود گواه تقریبی زمان‌اند. قبل از 4 صبح عبور ماشین‌ها تک و توک است آن هم معمولاً پرسرعت و پرگاز. از 5 به بعد تعداد ماشین‌ها بیشتر می‌شود و گاه صدای استارت ماشین‌های همسایه. ساعت از 6 که عبور می‌کند دیگر وقفه‌ای نیست، صدا پشت صدا، دیگر پایانی در کار نیست. به 7 صبح که برسیم ماشین‌ها پشت هم قفل شده‌اند، بوق‌های ممتد و گاه صدای ترمز.                                                                             

*********

نوروز دو سال پیش به اتفاق محمد شهامتدار و دیگر دوستان رفتیم منزل آقای دژکام. پشت خانه آقای دژکام هنوز یکسره باغ بود. بوی مطبوع بهار و عطر نارنج هوا را انباشته بود. پنجره اتاق به حیاط باز بود. بین گفتگوها که وقفه می‌شد صدای گنجشک‌ها و دیگر پرنده‌ها حفره سکوت را پر می‌کرد و البته گاه تک سرفه‌های محمد. پرندگان چنان می‌خواندند که خود موضوع صحبت شدند. آقای دژکام گفت قبل از سپیده‌دم خواندن آنها شروع می‌شود، به زمان نماز که می‌رسیم صدای آنها هم به اوج می‌رسد... اما یادم هست که صحبت‌ها آن چنان ادامه پیدا نکرد. حال محمد چندان مساعد زیاد نشستن نبود. از خانه که بیرون آمدیم، صدای پرنده‌ها هنوز با ما بود.

 

ادامه "سکوت" »

درباره بهمن ۱۳۸۶

این صفحه حاوی تمام نوشته هایی که به دوستان در بهمن ۱۳۸۶ ارسال شده می باشد. نوشته ها بر حسب قدیمی تر به جدید تر فهرست شده است.

آرشیو قبلی دی 1386 می باشد.

آرشیو بعدی اسفند 1386 است.

در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.