|  صفحه نخست |  ورود اعضاء |  آرشيو   |   تماس با ما درباره وبلاگ |

« سلام به دوستان | صفحه اصلی | سکوت »

خاطرات ۵۷

خيابانها آن روز در شهر كوچك ما كه جزو جلودارهای انقلاب بود ،شلوغ بود. رفت و آمدهاي زياد . وانتهاو ماشينهاي پر از جمعيت . 9 سالم بود .ناگهان خود را دیدم كه به اين آب خروشان زده ام كه شتابان ميرفت . چسبيده بودم به وانت باری كه پر بود از مردم. آن موقع همه يكي بودند و حالا برایم معما شده چطور؟ . آن موقع كه هر وانتي مال همه مردم بود .همه برادر و خواهر هم بودند و هنوز اين عبارات انحصاري نشده بود .انقلاب بود . اوج انقلاب شايد روز پيروزيش و يا حتي يك روز بعد از آن روز معروف پيروزي . آنجايي پياده شديم كه صداي تير و تفنگ شديد تر از همه جای دیگربود . بعد شايعه آمدن چماقدارها و هجوم سربازان.تيراندازي شديدتر شد و هجوم مردم به خانه هاي نزديك كه مال هيچكس نبود و مال همه بود.بعد سوال كه چرا اينجایم و بعد ترس و گريه و بعد دست گرم و محكم دايي حيدر كه مرا به ساحل آسودگي و امن كشاند ولي چهره نگران خودش گشوده نشد . دنبال پسرش حبيب ميگشت 19 -20 ساله .حبيب را فردا با يك اسلحه ژ-س ديدم توي حياط همسايه شان ، استوار بازنشسته اي كه در باره آن اسلحه كارشناسي و توصيه ميكرد،مثل همين افراد هم گاهي ميشدند ليدر ، يكي كه يك چيزي بيشتر از ديگران حاليش بود ، حرف زدن بلد بود ، اعتماد به نفس داشت ؛كه البته همه باقي نماندند. آنروز يادم مي آید حبيب تيري را با ذوق به هوا شليك كرد. حالا موهای حبيب سفید شده و دايي حيدرم سالهاست به رحمت خدا رفته است. روز دیگری هم سوار شديم و رفتيم بيرون شهر به استقبال زندانيان سياسي كه مردم كولشون كردند گل انداختند گردنشان بعد چند روز خانه شان محل رفت و آمد مردم ميشد .يادم هست كه به خانه يك کدامشان رفتم و بوسيدمش جلو در ايستاده بود . آثار شكنجه روی دستش را مردم دیده بودند...بعدها جنازه اش از خانه تيمي سران سازمان در تهران بيرون آوردند. يك روز ديگر هم سوار ماشين شديم رفتيم براي پاكسازي ، خيابانها و كوچه ، پادگان و ژاندرمري و رنگها و شعارها . بعدها فهميدم كه كارمان براي پاك كردن شعارها عبث بود. چون كه تازه متولد شده بودند و واز آن به بعد در و ديوارها با آنها تزيين ميشد با اين تفاوت كه هنر و سليقه و وقت بيشتري در امنيت بدست آمده صرفشان ميشد. البته براي شعارهاي عجول، مخفي در و ديوارهاي دستشويي ها وضعيت همان بود كه بود. يك روز هم سوار شديم رفتيم دهات ، رفتيم اطراف شهر براي درو گندم ، براي ياري ، براي همه باهم جهاد سازندگي .يكي از همين جاها حالا شهرك مسكوني شده . شايد بخاطر مهاجرت گندمكاران از روستا يك روزم ديدم 16 ساله شده ام و نشسته ايم پشت وانت تويوتای لندكروز خاكي رنگی که با سرعت تمام جاده اهواز را به سمت خرمشهري كه خرمي آن رفته بود طی میکرد . تنگ هم و سرها پايين كه یخ نزنیم .قبل از خرمشهر مي پيچيم داخل يك خاكي كه الان شده است زيارتگاه مسافران نوروز و بسیجیان امروز. بعد از يك آبگرفتگي رد مي شويم كه دیگرکاملا وارد دهان اژدها شویم . همان منطقه اي كه از دور جز يك دود غليظ سياه رنگ و همهمه مهيب و كركننده انفجارات چيزي از آن به چشم نميخورد .اطرافمان آب بود گلوله هاي معمولي اثري نداشت ، خمپاره هاي زماني بالاي سرمان مي تركيد تا اثر داشته باشند . تركشي مماس با سر غلام رد شد .غلام آخي گفت و ما در تكان تكان تويوتاي لندكروز ژاپنی چفيه ای بستيم به دور سر غلام و تویوتا همچنان راهش را ادامه می داد.آن روزها كاربرد چفيه در همين مايه ها بود. ماشينهاي ديگري هم سوار شدیم و هم نشدیم . مثلا سوار نفربرهاي ضد گلوله هم شديم اما برای آنكه در پناه آن از آب بگذریم به آن بر برسیم و بايستيم مقابل گلوله...
این خاطره را 18 فروردين، 1382 نوشته ام با کمی تصحیح

/

دنبالک

آدرس دنبالک برای این نوشته:
http://www.doostan.naaranj.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/314

نظرات (۱۴)

جمال:

سلام مهرداد
موجز و خاطره برانگیز بود. واقعا دستت درد نکند.

سلام
لطفها کردی که با من از محبت دم زدی
زین سبب از جمله خوبان جدایت میکنم
من با نامه ای خواندنی از یک فرد مشهور به معلم پسرش به روزم(نمیگم کی تا انگیزهات برای سر زدن به کلبه درویشی ما بیشتر بشه)
شصت درصد درست حدس زدی ما هم هنگام خوردن بستنی لیوانی درب آنرا لیس میزنیم .البته ا شیراز مطلب می نویسیم. سلام ما را به دوستان برسانید به خصوص رامشخواه بزرگوار که سالهاست ارادتی هست


سلام برای ما که نسل سومی هستیم جالبه ممنون راستی این وبلاگ محمد شهامت رو رها کردین چرا

مهدي حق بين:

سلام مهرداد جان
دستت درد نكنه ما رو به چه حال و هوائي بردي.يادش به خير.اگه يادت باشه نفربرا جلو فرمونداري و كوچه مدرسه داريوش رديف ايساده بودن و توشون پر سرباز بود.چه داستاني بود وقتي كه مي خواستند مجسمه شاه رو از تو حوض باغ ملي بندازن پايين يكي رفته بود بالا و خلاصه داستاني بود.يكي از روزاي حكومت نظامي سربازا كرده بودن دنبال عبدل ننه خليل و همه همسايه ها هم نگران در خونه ننه ممهادي وايساده بودن.خلاصه كه نسلي هستيم كه خيلي چيزا رو ديديم و منتظر خيلي چيزاي ديگم بايد باشيم انشاءالله كه خير باشه.

یا لله آقا مهدی!
از این برا!

sayed:

ba salam az bahar kam kam shorooa shodaye gahrom salam mikonam gat sabz z pishras khageh nasir sabz shodah

سلام آسید احمد ...جای ما را خالی کن...

ممنون که سر میزنی!

ومن تنها چيزي كه از آن دوران به ياد دارم آتش زدن سينماي جهرم بود.
از پشت بام يكي از خانه ها به آن مي نگريستم و با افكار كودكانه خود آن را حلاجي مي كردم.

سلام من هم شما را لینک میکنم مدتی نتوانست بودم به وبلاگ سر بزنم وپیام شما را نتوانستم زودتر از این پاسخ گویم دستان گرم شما را میفشارم

ای سرو والای سهی کز صورت حال آگهی
وز هر که در عالم بهی مانیز هم بد نیستیم
گفتی به رنگ من گلی هرگز نبیندبلبلی
آری نکو گفتی ولی...
سلام با چند شعر به روزم
ومنتظر

ای سرو والای سهی کز صورت حال آگهی
وز هر که در عالم بهی مانیز هم بد نیستیم
گفتی به رنگ من گلی هرگز نبیندبلبلی
آری نکو گفتی ولی...
سلام با چند شعر به روزم
ومنتظر

آیینه روزگارلبخندخداست آرامش سبزه زارلبخندخداست
ازعطرنگاه باغ هادانستم نام دگربهارلبخندخداست
سلام بایک نقاشیخط ازکارهای خودم به روزم ومنتظر.درود

سلام ممنون از ارتباطتان منتظر پستهای جدیدتان هستیم.به دوستان نارنجی سلام برسانید درود

کمی به سمت تعبد، تن تکیده تقدیر
شده است سجده سهوم، دراز وعالمگیر

طعم تازه تردید و لحن الکن مهر
کشاند ایمانم به خواب تا دم ظهر....
درود

ارسال نظر

درباره

این صفحه حاوی یک نوشته از وبلاگ است که در تاریخ ۱۴ بهمن ۱۳۸۶ ۱۰:۰۶ بֽظֽ ارسال شده است.

:نوشته قبلی سلام به دوستان

:نوشته بعدی سکوت

در صفحه اصلی با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.