نمی دانم چرا مدتیست هر شروعی که می بینم بیاد آخرش می افتم .و آنقدر به آخرش فکر می کنم که آخرش درست می ایستد جلویم حی و حاضر و مثل پیرمردها خود را آفتاب لب بام می بینم .لب بام هم که نبینم وسط یا اولش هم که باشم زود ذهنم پرواز می کند به سمت لب بام . فکر کنم این قصه از همان روز شروع شد که محمد رفت .در فرودگاه تهران در جمعی که برای تشییع جنازه محمد به جهرم می رفتیم صحبت دنیا و رفتن پیش کشیده شد ... دکتر صحرائیان بود که گفت یکروز در سنی هستیم که مرگ میرهای آشنا مربوط است به پدربزرگ های آشنا ، در سنی دیگر خبر رفتن پدر این و آن را می شنویم و حالا خبر از رفتن دوستان دور و بر ..یعنی مرگ همین حوالی های ماست ... چند روز پیش دوست قدیمی محسن الماسی پیامک داده بود که جهرم است و در امامزاده اسدالدهر . نام سید احمد بزرگوار هم که گاه گاهی به اینجا سر میزند ، برایم نام اسدالدهررا تداعی کرد...و حالا که بیاد اسدالدهر می افتم بیدرنگ به یاد حاج جوادی می افتم که دیگر در آن مسجد نماز نمی خواند ...بیاد دنیایی می افتم که بی توقف در حرکت است ودائم پوست می اندازد ...به اسدالدهر که فکر می کنم به یاد گنبد آجری خاکی رنگش می افتم و مهتابی سبزی که بر تارکش همیشه خدا شبها روشن است و بیاد روزی که در دامن مادرم همان بالا نزدیک گنبد مردم را می نگریستم که با استغاثه آقای شب زنده دار قرآن به سر می گرفتند ...به یاد آقای آتشی هم می افتم ...به یاد جنگ ...به یاد وداع های برای جنگ و در آغوش کشیدن برگشتگان از جنگ ...بیاد مملو موتورهای هوندای پارک شده جلو در امامزاده ...بیاد بازار مسگرها و شیرینی حلوای کنجدی آقای صادقی ...راستی چند سال است که دیگر عمو نجات اذان نمی گوید ؟ و شاید سالهایست که دیگررفتنم به نماز صبح بعد از خوردن سحری تکرار نشده است ...همان موقع که بوضوح خدا در آسمان پر ستاره سحر نشسته و عیان بود...دلم تنگ شده است که روی زیلوهای یزدی آبی رنگ مسجد جامع مثل کودکی، تند و تند نماز بخوانم ...کنار حوض آب مسجد جامع که دیگر نیست وضو بسازم ...پارچ پلاستیکی را داخل بادیه مسی بزرگ پر از یخ بچرخانم و افطارم را درروز داغ تابستان جهرم باز کنم ...دلم میخواهد یکبار دیگردر عصر تابستان داغ رمضان جهرم همان زمان که آقای دانش باغچه های جلو مغازه خودش و بابا را آب می دهد دستم را زیر شیلنگ آب بگیرم و بر سرو صورت زنم و و تمام موهایم را خیس کنم تا ذره ای از تشنگی سنگین بکاهد .همان موقع که پدرم دست از کار می کشید و با دستها و انگشت کلفت و پینه بسته سر و صورتش را با آب تازه می کرد ...سال هایست که دیگرنه آقای دانش هست و نه فالوده و بستنی های قیفی اش ...و پدرم سالهاست که خانه نشین شده و دیگر قفل مغازه را با صد سلام و صلوات و دعا باز نمی کند ...عمو عوض هم نیست ...هیچکس نیست ...حالا بکلی آن راستا رنگ عوض کرده و پوست انداخته ...وچند نوه ای که مغازه ها را می چرخانند...
/
نظرات (۱۶)
سلام.آرزوی قبولی عباداتتان را دارم.
اسد الدهر گفتی بذار منم بگم.
بگم که برا یدرآمد و مال دنیا حاضرند که اون گنبد آجری زیبا و آرامش بخش را در پشت دیوارهای بتونی و فلزی و آسمانخراششان از دیدی عموم پنهان کنند در صورتی که در قانون هست که حریم مکانهای مقدس بایستی رعایت شود. ولی آن راستا پول و مال دنیا زورش به قانون و مدیریت شهری می چربد. هر روز که از منوچهری رد می شدم و می دیدیم که آن زیبا کنبد دلنشین داره پشت مشتی اهن و سمیان محو می شود به خود می گفتم این ها به کجا می روند و این درآمدها را به کجا می خواهند ببرند.
البته این فقط امامزاده اسد الدهر است.
بقیه را خود بخوان چی میشه توی این شهر.
مهرداد بگذار همان خاطرات زیبا برایت بماند و هرگز به این نیندیش که بیایی و اون همه صفا رو ببینی که اینجا هم شده دنیا پرستی و پول پرستی.....
ارسال شده توسط barbod | ۱۷ شهریور ۱۳۸۷ ۶:۲۵ قֽظֽ
ارسال شده در ۱۷ شهریور ۱۳۸۷ ۰۶:۲۵
سلام خوبین نماز روزه شما قبول .امامزاده اسدالدهر هنوز بوی دوران گذشته می دهد نمازش را اقای حاج جناتی اقامه می کند. دعایش حاج ایمانیان می خواند و خلاصه جوانان بسیاری یاد گذشته را زنده نگه داشتند. اما یاد حاج جوادی و سایرین خیلی خالی هست.ممنون خاطرات زنده کردین
منهم با مطلبی درباره آیت اله طالقانی به روزم.منتظر حضور سبز شماهستم
ارسال شده توسط سید علی | ۱۷ شهریور ۱۳۸۷ ۸:۵۴ قֽظֽ
ارسال شده در ۱۷ شهریور ۱۳۸۷ ۰۸:۵۴
سلااااااااااااااااااااااااااام
طاعات قبول دوستان همشهری خوش سلیقه ی من
دلم رطب جهرم میخواد
هیچ جای دنیا طعم شیرین شهرم ونداره
پای سفغره ی افطاریتون جبر غربت من وفراموش نکنید
یا علی
ارسال شده توسط مریم حقیقت | ۲۱ شهریور ۱۳۸۷ ۳:۰۶ قֽظֽ
ارسال شده در ۲۱ شهریور ۱۳۸۷ ۰۳:۰۶
دو
مرد در کنار درياچه اي مشغول ماهيگيري بودند . يکي از آنها ماهيگير با تجربه و ماهري بود اما ديگري ماهيگيري نميدانست
هر بار که مرد با تجربه يک ماهي بزرگ مي گرفت ، آنرا در ظرف يخي که درکنار دستش بود مي انداخت تا ماهي ها تازه بمانند ، اما ديگري به محض گرفتن يک ماهي بزرگ آنرا به دريا پرتاب مي کرد .ماهيگير با تجربه از اينکه مي ديد آن مرد چگونه ماهي را از دست مي دهد بسيار متعجب بود . لذا پس از مدتي از او پرسيد :- چرا ماهيهاي به اين بزرگي را به دريا پرت مي کني ؟
مرد جواب داد : آخر تابه من کوچک است..... گاهي ما نيز همانند همان مرد ، شانس هاي بزرگ ، شغل هاي بزرگ ، روياهاي بزرگ وفرصت هاي بزرگي را که خداوند به ما ارزاني مي دارد را قبول نمي کنيم . چون ايمانمان کم است .ما به يک مرد که تنها نيازش تهيه يک تابه بزرگتر بود مي خنديم ، اما نميدانيم که تنها نياز ما نيز ، آنست که ايمانمان را افزايش دهيم.خداوند هيچگاه چيزي را که شايسته آن نباشي به تو نمي دهد
اين بدان معناست که با اعتماد به نفس کامل از آنچه خداوند بر سر راهت قرار مي دهد استفاده کني
هيچ چيز براي خداغير ممکن نيست
ارسال شده توسط قناعت | ۲۱ شهریور ۱۳۸۷ ۹:۲۴ قֽظֽ
ارسال شده در ۲۱ شهریور ۱۳۸۷ ۰۹:۲۴
ba salam.lotfan be sitehaye jahrom site zir ra ham ezafe konid.
www.valfajr-j.ir heyate farhangi mazhabiye hazrate abalfazl.
ارسال شده توسط dooste jahromy | ۲۲ شهریور ۱۳۸۷ ۶:۱۲ قֽظֽ
ارسال شده در ۲۲ شهریور ۱۳۸۷ ۰۶:۱۲
سلام آقا مهرداد
نمیدونم چرا حس می کنم از این نوشته بوی مرگ میاد!
شاید هم یه جورایی حسرت "چیزهایی که داشتیم و قدرش رو ندونستیم تا زمانی که اونا رو از دست دادیم" می خوریم!
... و در نهایت شاید بهتر باشه "حال" را دریابیم، الان ببینیم چی داریم و سعی کنیم قدر اونا رو بدونیم تا لااقل در آینده حسرت امروز را نخوریم!
دوهفته از ماه مبارک رمضان گذشت، تو این دوهفته چندتا دوست و آشنا را دعا کردیم؟ باچند تا از افراد دردمند ابراز همدردی کردیم؟و...
ارسال شده توسط یک دوست قدیمی | ۲۴ شهریور ۱۳۸۷ ۳:۲۷ قֽظֽ
ارسال شده در ۲۴ شهریور ۱۳۸۷ ۰۳:۲۷
سلام طاعات و عبادات شما قبول درگاه حق، وقت شما بخیر. باکوله باری از خاطره به روزم، منتظر نظرات سازنده شما هستم یا علی
ارسال شده توسط محسن | ۲۴ شهریور ۱۳۸۷ ۸:۵۶ قֽظֽ
ارسال شده در ۲۴ شهریور ۱۳۸۷ ۰۸:۵۶
سلام دوست قدیمی
ممنونم از یاداشت قشنگتون و سرزدنتون
حق با شماست .ولی وقتی شیون و مرگ تفت بدی معلومه بوی مرگ میاد.مرگ هم برای خودش بویی داره جزو زندگیست بناچار گریزی هم نیست .
دل هست دیگه کاریش نمیشه کرد گاهی حال به حال میشه کاهی غمباد می گیره گاه به طرب میاد گاهی میمیره گاه به عیش و طرب ...اینجاهم که وبلاگه و وظیفه ارشاد و تعالی فرهنگ نداره ...حالا از قضااین حقیر همین موقع ها که دلش ابر سیاه می گیره ویر نوشتنش میاد. از قلمم این کلمات میزنه بیرون و از چشام اشک شیر تخلیم اینجوری ست شده انگار ...ولی خب اگر قرار شد همیشه و اغلب بزنم به این دنده اونوقت باید برم یک وقت از آقای رامشخواه بگیرم برای درمان...
ارسال شده توسط مهرداد | ۲۵ شهریور ۱۳۸۷ ۶:۱۵ قֽظֽ
ارسال شده در ۲۵ شهریور ۱۳۸۷ ۰۶:۱۵
سلام.
ببخشید مدتی دیر خدمت رسیدم.
اومدم دعوتتون کنم که چند پست جدید شهر باربد رو مطالعه کنید و نظرتونو بگید. برام لازمه که نظرتون رو بدونم.
با تشکر ویژه از شما عزیز بزرگوار.
راستی چرا انجمن باز نمیشه؟
ارسال شده توسط barbod | ۶ مهر ۱۳۸۷ ۰:۱۴ بֽظֽ
ارسال شده در ۶ مهر ۱۳۸۷ ۱۲:۱۴
salam agha mehrdad donya ta boodah va naboodah entoor boodah aslan khoobi donya beh hamin goozashtaha ast zemnan ma beh masged khagooyi kooch kardaeem eltamas doa pirooz bashid
ارسال شده توسط sayed | ۹ مهر ۱۳۸۷ ۱۱:۰۱ قֽظֽ
ارسال شده در ۹ مهر ۱۳۸۷ ۱۱:۰۱
با سلام
ضمن تبريك با تاخير عيد سعيد فطر درگذشت والده معزز دوست بزرگوارمان محمد جوادي را به ايشان و پدر عباد الصالحونش حاج جوادي تسليت عرض مي نمايم
ارسال شده توسط ذبيح اله رامش خواه | ۱۱ مهر ۱۳۸۷ ۱۰:۰۴ قֽظֽ
ارسال شده در ۱۱ مهر ۱۳۸۷ ۱۰:۰۴
دوست عزيز و گرامي جناب آقاي جوادي
درگذشت مادرتان را از صميم قلب تسليت مي گويم.
ارسال شده توسط سيد جمال الدين اکبرزاده | ۱۴ مهر ۱۳۸۷ ۱۱:۰۰ قֽظֽ
ارسال شده در ۱۴ مهر ۱۳۸۷ ۱۱:۰۰
با چند پست به روزم. مایل بودین سر بزنید.
ارسال شده توسط barbod | ۱۶ مهر ۱۳۸۷ ۰:۰۸ بֽظֽ
ارسال شده در ۱۶ مهر ۱۳۸۷ ۱۲:۰۸
سلام
تو زندگی خیلی ازموقعیت ها تصادفی پیش میاد و شاید تصادفی هم از بین بره.فکر کنم توی اینترنت دنبال تکدی گری میگشتم که وبلاگ شما اومد روی صفحه اول با خودم گفتم چه ربطی داره ولی نبستمش آخه تیتر یزد تا جهرم بدجوری خودنمایی میکرد،خوندمش خداییش دست به نوشته تون خوبه.من یه یزدی ام،یه یزدی که عاشق کویر وخونه های خشت و گلیه،به این خاطر خوشم نیومد که از یزد تعریف شده بیشتر سبک نوشتنش من رو جلب کرد.متاسفانه من هنوز نتونستم به جهرم بیام و با تعریفهای شما دوست دارم سری به اونجا بزنم.خوبه که گروهی یه وبلاگ رو میچرخونید براتون آرزوی موفقیت میکنم.راستی بناهای باستانی زرتشتیان تو یزد زیاده مثل آتشکده،دخمه،چک چک،زیارتگاه سپیرون(قلعه اسدان)و....
ارسال شده توسط ترمه | ۱۸ مهر ۱۳۸۷ ۹:۱۰ قֽظֽ
ارسال شده در ۱۸ مهر ۱۳۸۷ ۰۹:۱۰
سللام خوبین منتظر مطالبی جدید شما نیز هستم من هم به روزم.
ارسال شده توسط سید علی | ۲۴ مهر ۱۳۸۷ ۱۰:۴۹ قֽظֽ
ارسال شده در ۲۴ مهر ۱۳۸۷ ۱۰:۴۹
سلام خوبین حاج سعید هم به محمد پیوست معلمی دیگر هم از دست دادم محمد و حاج سعید هردو مظهر اخلاق بودند یکی در عرصه خدمت دیگری در عرصه رفاقت. ضایعه رفتن حاج سعید هم مثل درگذشت محمد شهامت درد آور است...
ارسال شده توسط سید علی تراب | ۲۵ مهر ۱۳۸۷ ۸:۲۲ قֽظֽ
ارسال شده در ۲۵ مهر ۱۳۸۷ ۰۸:۲۲