صفحه اصلی

جامعه آرشیو

۷ خرداد ۱۳۸۶

زمین دیگری


"نان" درسنت دیرینه ما همیشه از احترام و قداست برخوردار بوده است.بارها تکه های در زیر دست وپا افتاده از ان را جمع کرده ودر گوشه ای گذاشته ایم.معلوم است که قصد ما از این کار فقط رعایت حرمت خود نان بوده است نه مثلا برای تمیزی کوچه یا رعایت بهداشت محیط اجتماعی.اما نمی دانم چرا وقتی جوانان و نوجوانان دختر وپسری که به خاطر دهها عامل

ادامه "زمین دیگری" »

۱۴ خرداد ۱۳۸۶

کاریزما

چهارده خرداد سال را نمی‌توانم هرگز فراموش کنم. سال اول و ترم دوم دانشگاه بودم. یاد م هست که چند روز قبلتر به جهرم رفته بودم و شب چهاردهم داشتم با اتوبوس به تهران بر‌می‌گشتم. همه می‌دانستند که حال امامخوب نیست و در طول هفته‌ای که گذشته بود بارها از مردم خواسته شده بود برای سلامتی ایشان دعا کنند. آنهایی که نفوذ و کاریزمای امام را تجربه کرده‌اند می‌توانند درک کنند که

ادامه "کاریزما" »

۲۴ خرداد ۱۳۸۶

مسیر تعالی

فرصت های مقام و قدرت و رو آمدن در دست گروه ها طایفه ها هم مسلکان و... در مقیاس های کوچک و بزرگ در شهر و دهستان تا سطح های بالاتر می آیند و می روند. سوال این است ایشان در این ایام به کام خویشند یا به کام مردم ؟ بار خویش می بندند یا بار مردم سبک می کنند؟در ملک و باغ مستاجری می کنند که نه رحمشان بر شاخ و برگ باغ آید و نه ترسشان به هوای چیدن میوه از بن کندن درختان و آینده مرز و بوم ؟ و یا باغ و ملک خویش می پندارند و چون مال خوداست عزیزش دارند و امروز که قرعه اداره به نام ایشان است تا فردا که برای دگریست به سلامت نگاهش دارند و درختان را قوت

جاده

دهند و هر چه توانند تنومند سازند و برای آیندگان نهال های بایسته و آراسته بپرورانند و بام و بن ملک را مرمت کنند تا از گزند نفوذ و خرابی دور باشد؟ و سوال این است که آیا امروزه لازمه شکوفا کردن خویش و بودن در صف جلو پیشرفت و ترقی از هر جهت مالی و منصب و فلان، مشارکت در مسائل سیاسی و حضور در بازی قدرت است ؟ از نظر من اگر این تنها گزینه باشد نباید انتظاری جزخرابی و ویرانگری داشت و از آنها که رو می آیند جز مستاجری کردن !
تخصصی شدن دنیای امروز مسئله نویی نیست .و از نظر من اگر ما در این راه باشیم میتوان برای منطقه و دیار آینده ای به سوی تعالی پیش بینی کرد.
گاهی ندیدن خویش از بیرون و پر بودن از توجیهات و مهمتر از همه رویه و عادی شدن قضیه قبح کار را از چشممان پنهان میدارد و یا گاهی قبح حتی معنی و زشتی پیدا نمی کند و این همان رفتن به سوی تباهیست.
بیاییم تفکرمان این باشد.نمیگویم خود را فدا کنیم وقهرمان باشیم و یا ایثارگر .بیاییم در مسیری قرار گیریم که توامان مسیر تعالی کشور و یا شهرمان و خدمت به خلق با رشد خودمان درآن باشد.در آخر حرکتی پیش برده باشیم .سنگی جابجا کرده باشیم .بیاییم این راهها را بجوییم و در موردش بحث و گفتگو کنیم.

۳۰ خرداد ۱۳۸۶

به یاد معلم انقلاب

سلام دوستان در سالگرد عروج معلم بزرگ انقلاب، جا دارد یاد این بزرگ مرد تاریخ احیای دین و روشنفکری دینی، کسی که دین و مذهب را به گونه ای دیگر باز خوانی کرد و عامل گرایش بسیاری از افراد به خصوص جوانان به مذهب و ارزشهای دینی بود را گرامی بداریم. کسی که افکار و دیدگاههایش نه تنها نسل پیش از ما، بلکه نسل ما و نسلهای پس از انقلاب تاکنون را، عمیقا تحت تاثیر قرار داد و می دهد. بزرگ مردی که مشخصه های اصلی او باور واقعی به دین و نقش نجات بخش آن، خلوص نیت، برخورداری از عشق و احساسات انسانی و پایمردی و تسلیم ناپذیری بود. آن که دلسوز واقعی دین و مذهب بود و به خاطر ظلمی که بر دین می رفت و جهالتها، خرافات، تعصبات و سو ء استفاده هایی که از دین می شد خون دلها می خورد. روحش شاد و درجاتش متعالی باد. حق نگهدارتان

۱۹ تیر ۱۳۸۶

مرد هنرمند

کوله پشتیدیشب  از شبکه سوم سیما سری جدید برنامه کوله پشتی را نگاه میکردم با انکه شخصا از نحوه طرح اینگونه مسایل در سطح عموم مخالفم و نمی دانم در این اشفته بازار فرهنگی کشور این حرف ها کجا قرار میگرداما در هر حال فارغ از این نکته جالب تماسی بود که شخصی با شبکه گرفت و افاضاتی کرد.مخلص کلام وی این بود که سیما با طرح این مباحث تازه داره راهش را پیدا میکند و در این راه همانگونه  که قران فرموده نباید ازسرزنش ها ترسید و باید راه خودتان را ادامه دهید.خیلی تعجب کردم مگر رسانه ملی ارث پدری ماست که ما بدون توجه به خواست عموم کار خود کنیم.و اصلا ان ایه شریفه چه ارتباطی به امور همگانی دارد که حتی از پیامبر اکرم(ص) خواسته شده در انها با مردم مشورت کند.ایکاش چند شبکه خصوصی وجود داشت که در بازار رقابت هر کسی تکلیف خود را می فهمید.داستان فعلی سیمای ما یاد اور ضرب المثلی است که می گوید: خود گویم خود خندم عجب مرد هنرمندم.

ادامه "مرد هنرمند" »

۸ مرداد ۱۳۸۶

مهر ورزی با سنت در تکریم اعتکاف

سلام

سالها دل طلب جام جم از ما میکرد    وآنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد

این کشف نوینی است که از یکسال زندگی نوینم در رباط کریم آموخته ام و آن احترام به سنت است سنتها سرمایه ارزشمند و گرانبها و میراث چندین و شایدچندصدمین هزاران ساله آدمیانند که نوشتار را بی مناسبت ندیدم در احترام و تعامل با سنت بنویسم من در نقد سنت بارها نوشته و بسیار گفته ام و گفتار امروز اگر چه نافی گفتار های پیشین نیست اما برای من احترام و پاس و سپاس توام با نقد حکیمانه سنت که نشاط آدمیان و آرامش و معنای زندگی را بیشتر میکند نوعی کشف نوین محسوب میشود من با خوانش ایدیولوژیک سنت چنانکه شریعتی رفتار میکردمخالفم که معجون اسلام نامهربان بنیادگرا نمونه ای از آن است من همچنین با نفی سنت و دلدادگی بی قید وشرط به علم و تکنولوژِ و اجرای مو به موی دستورالعمل های پزشکی که هر روز سازی نو مینوازد که گاه به خوردن و گاه به پرهیز توصیه می نماید ایمان ندارم چه تحقیقات ثابت کنند و چه ثابت نکنند آبگوشت را بر سوسیس کالباس ترجیح میدهم و سوای هویت حرفه ای ام بعنوان روانشناس لالایی مادران و خواب بر زانوان در نوسان مادر را برای کودکان بر گهواره ها توصیه میکنم و خواب به شیوه سنت را عمیقتر و کم استرس تر می خوانم در این باره باز خواهم نوشت اما اعتکاف و استقبال جوانانمان از این سنت زیبا مرا واداشت تا به احترام سنت و تکریم اعتکاف که نوعی تعامل و معنا بخشی به هستی و رابطه خود با آن است قلمی بزنم در روزگارانی که هدیه مدرنیته برای جوانان ما کراک است ونیز یادی کنم از اندیشه برادرم فتاح که میگوید راه معرفت از رستگاری سواست و دین برای رستگاری آمده است و برای رستگاری حد اقلی از معرفت و نه بیشتر کافی است و من می اندیشم زندگی در چارچوب سنت به آرامش و رستگاری نزدیک تر است یا در دنیای مدرن و پسا مدرن ..........؟

ادامه "مهر ورزی با سنت در تکریم اعتکاف " »

۱۷ مرداد ۱۳۸۶

تهران تهران

 


 

دوستان بنا دارم خاطرات و مطالبی از شهر تهران در وبلاگ بیاورم ابتدا با نوشته هایی شروع می کنم که تاریخ نوشتنشان مربوط به چند سال قبل است اما همچنان موضوعیت دارند.

 تهران تهران جمعيت فشرده در اتوبوس واحد .واگن هاي انباشته از مسافر در قطار زيرزميني

تهران تاکسيهاي نارنجي خالي از مسافر سواريهاي مسافرکش مدل 56

تهران ,صفهاي منتظر در ايستگاه اتوبوس

تهران 4 گوشه ميدان ونک فوج جمعيت منتظر سبزي چراغ راهنما در ميدان وليعصر

تهران تهران گل فروشي درترافيک,آواز و نوازندگي در اتوبوس و کوچه و خيابان

تهران سفيد از برف , فرياد برفروبان .پارو به دوش

تهران بهشت زهرا, بهشت زهرا تهران !

تهران بازار و مسجدش و ميدان ارک

تهران دربند,درکه ,توچال لاله ,ملت,ساعي جمشيديه ترمينال جنوب راه آهن

تهران بازار سيد اسماعيل ,دروازه دولاب و غار,ميدان شوش,جواديه

تهران بازار صفوي, اسکان ,مبدان مادر,جردن , الهيه , کامرانيه

تهران آزادي , انقلاب دانشگاه

تهران ميدان تره بار نان بربري , سنگک خاشخاشي آش رشته , حليم بوقلمون,سيرابي شير دان,کله پاچه بوي کباب ,دل و قلوه

تهران اتوبوس برقي

تهران امام حسين,علامت , تکيه,زنجير پلو قيمه نذري , شله زرد

تهران ساز و دهل در کوچه

تهران .....

تهران میدان صادقيه , 1 شاخه گل مر يم 100 تومان ميخرم, پيشکش به شما همه

 

 

 

 

(نوشته ای از سال 1380)

ادامه "تهران تهران " »

۱۰ شهریور ۱۳۸۶

تهران تهران میراث فرهنگی

سلام دوستان این خاطره را در تاریخ 81/12/25 نوشته ام

تهران خیابان آزادی پیاده رو جلو سازمان میراث فرهنگی . از آنجا عبور میکردم . يك جايي از اين پياده رو نرده هاي سازمان داخل ميرود و يك محوطه اي كوچكي درست شده براي نماي ساختمان . پله و باغچه ا ي و گل و گياهي. همانجا چشمم خورد به يك جنازه پشتش تكيه داشت به تل كوچكي از خاك باغچه كه از باران شديدشب گذشته خيس بود. پاهاش باز و بسته رو پله ها ، سرش در هوا . يكي از دستاش بالا سرش تو هوا خشك شده بود توي همين دست يك كارد ميوه خوري بود.كه برایم معما ماند . روز عاشورا بود . پيراهن مشكيش هم تنش بود. يكي دو دكمه اش باز. موهاي بوري كه به زردي ميزد .دهان باز. يكي دو دندان بلند جلو داشت .كناريهاش ريخته بودو ريشهاي نتراشيده . رنگ و روي زردش امكان مرده بودنش را بيشتر ميكرد.نميدانستم چكار بايد كرد . روبرو اون طرف خيابان توي كوچه دسته بزرگي از مردم مشغول سينه زني . صدایش كردم چي شده . صدای من مثل موج آبي ملايم كه جنازه روي آب را تكان ميدهد به دستاش حركتي داد.فهميدم زنده است .رفتم بالاي سرش دور دهانش اثري از خوردن چيزي مثل داروي قهوه اي رنگي ديده ميشد. داد زدم معتادي؟ چت شده ؟ .. چشمان بيفروغش را باز كرد و بست . با صدايي مثل صداي هك براي پاك كردن شيشه ؛ خدا ... نكنه ...ميييييگرن ... دارم ؛ خنده ام گرفت.بعد صداي خرو پفش در امد . روي يكي از دستانش آثار سوختگي و خونها ي خشك شده اي به چشم ميخورد شايد هم اثراتي از همان دارو.گفتم دستت چي شده با همان لحن گفت ...كشا ..كردند... درست نفهميدم چي گفت باز به خواب رفت .نميدانستم بايد چكار كنم .. بلندش كردم كه بياد جلو آفتاب واز خاك خيس جدا بشود . بلند شد و دوباره خود را رها كرد روي همان خاك . ول كردم رفتم . گفتم لابد گيرش نيومده خماره . بعد درست ميشه پسركي كنجكاو كه بعد از من رسيده بود همچنان ماند. از دورشنیدم مرد آن گروه زن و بچه که بعد از من رسیدند ، زنان را صدا كرد كه ولش كنند بيايند .دوباره برگشتم ولی نميدانستم چكار بايد كرد . باز براه افتادم . از يادگار هم گذشتم . راننده اي نميدانم بر سر چي آويزان پليس وسط چهاراه شده بود . او رو ترش ميكرد . راننده بيشتر خضوع ميكرد. ماشيني بدون چراغ كمي جلوتر ايستاده بود. تا جيحون رفتم . قيافه مرد معتاد به نظرم رسيد كه در همان حال جان داده است . طاقت نياوردم دوباره برگشتم . از بودن يكي دو مرد مسن قوت گرفتم و خودم را رساندم . به پليس زنگ زده بودند . طولي نكشيد پلیس ها با الگانس رسيدند .انگار شنيدم كه با بيسیم به آنها ميگويند : .. فورا نتيجه را گزارش كنيد . يكي از مردان از رسيدن فوري آنها با غرور ماشاللهي گفت جناب سروان پياده كه شد مثل كسي كه در جستجوي راه چاره ا ي باشد . اين طرف وا نطرف را نگاه كردبعد رو به ما چرا ايستاديد يك ماشين بگيريد... ! مردان رفته بودند . جناب سروان ديگر كه با كلاه كجش بي شباهت با بازيگران نقش گروهبانهاي سيه چرده عراقي نبود .زمزمه كرد ايیتز دارد. گروهبان جوان همراه با مسلسل بالاي سرش حاضر شد و با پوتين سرش را تكان داد و داد زد بلند شو . جناب سروان دوم گروهبان را كه داشت زياد با مرد معتاد ورميرفت صدا كرد : گبورا و زمزمه هايي كه نفهميدم ولي باعث شد گروهان ديگر دور و بر اون نرود انگار از خطر ایدز اورا بر حذر داشته بود .جناب سروان اولي يك تاكسي را متوقف كرد ه بود رو به پسر جواني كه جز من آنجا بود گفت صواب داره . كمك كنيد . من داوطلب جلو رفتم بلندش كردم . جوان فقط هلش ميداد . به چپ و راست ميرفت . وارد پياده روش كه كرديم تاكسي فلنگ را بسته بود. پلیس هاصلا دست نميزدند . ناگهان رها شد و تلو تلو خوران با پيشاني چسبيد به كف پياده رو . جاني براي ناله كردن هم نداشت دستمالي از جوان گرفتم تا جلو شرشر خونش را بگيرد ولي نتوانست دستمال را نگه دارد .قصدشان آن بود تا پارك زنجان ببرندش تا چيزي براي گزارش نتيجه داشته باشند. سرانجام گوشه نايلوني را بدستش دادند و گوشه ديگرش را گروهبان گرفت و اورا از آنجا دور كرد . چند متري جلو بردند و بقيه راه هم سپردندش به گروهي جوان روستايي وخودشان رفتند.قبل از رفتن از جناب سروان پرسيده بودم از كجا فهميدي ايدز دارد گفت معلومه از رنگ زردش . دست نزدن آنها و ترس جوان كه فقط هلش ميداد به وحشتم انداخت .تا به خانه برسم و دستم را بارها بشويم ، چند بار خوب دستانم را وارسي كردم كه خراشي ، چيزي بر نداشته باشد...انگار آن کارد و زخم هایش وسیله دفاعیش بود و رماندن مهاجمان...

ادامه "تهران تهران میراث فرهنگی" »

۱۶ شهریور ۱۳۸۶

یانگوم های ایرانی جواهرانی ناشناخته در قصرهای سرنوشت

سلام سریال جواهری در قصر که این روز ها در سبد سرگرمیهای جمعه شب های خانواده های ایرانی است حتمادید ه اید یا وصفش را شنیده اید و چشمانتان به جمال بلند بالای یانگوم این بت خوبرو و دلنشین کره ای روشن شده است با بسیاری دیگر بانوان یک از یک زیباتر و خوش قلب مثل هن یا بد دل مثل بانو سو و حتما شنیده اید که جواهر در قصر یانگوم دیگر نه بازیگر معمولی و نه ستاره سریالهای کشور کره که چهره ای فرا ستاره و محبوب نه زنهای ایرانی کره ای که اسیایی و شرقی و خلاصه جهانی است البته قابل گفتن نیست که اینکه یک زن زیبا محبوب قلوب زنان شود کار اسانی نیست و فوق العاده مشکل است اگر چه قفل قلب مردان در برابر خوبرویان به اسانی میشکند مخصوصا مردان ایرانی اما راز محبوبیت یانگوم چیست برای این موضوع دلایل متعددی است اما من میخواهم از زاویه نگاه زنان شرقی و ایرانی موضوع را ببینم اصولا ما آدمها به سمت هم سنخ ها و هم جنس های خود گرایش داریم _ این نظریه مولوی است _ خود مانی تر دنبال کسی هستیم که حرف دلمان را بزند زنان بویژه شرقی و بالاخص ایرانی شوهر برایشان یک همسر نیست که خدای خانه یا شاه خانه است و خانه در رویای زن ایرانی نه خانه که قصر رویاهای اوست و او ملکه این خانه است جواهری در قصر که همیشه زیباییهایش و تلاشهایش از دید دیگران و بویژه خدای خانه نادیده میماند احساسی بین قربانی و منجی بودن و یانگوم این فضای احساسی را به زیبایی ترین شکل به تصویر کشیده است که تماشاگر زن با ان همذات پنداری میکند . حوادث درون قصر امپراتور سریال بی شباهت به حوادث درون خانه یک زن نیست از اشپزی های مکرر گرفته تا پی بری به روابط عاشقانه اطرافیان بیماری نزدیکان و .....اما احساسهای تجربه شده در این میان بسیار شبیه تر و هم سنخ ترند و سریال علاوه بر پوشش احساسی با اغراق و بزرگ نمایی ان به بیننده فرصت درک بیشتر احساسات تجربه شده زندگی خود را میدهد ......... پس از اکنون به دور و برت نگاهی بینداز و جواهر قصر سرنوشت خویش را عاشقانه قدردان باش

ادامه "یانگوم های ایرانی جواهرانی ناشناخته در قصرهای سرنوشت" »

۲۴ مهر ۱۳۸۶

جان بهتر است یا ثروت

دیروز همه از رادیو و روزنامه و تلوزیون اعلام کردند .بازی اخیر سرخ و آبی های پایتخت اینبار با کمترین درگیری و آسیب به اتوبوس ها پایان رسیده است .دیروز در مسیر برگشت از کار به خانه من شاهد بودم وجود تعداد انبوه مامورین انتظامی که به همین منظور در مسیر بازگشت فوتبال دوستان مستقر بودند . اما خبری که این پیروزی مسنولین را میتوانست کمرنگ کند سقوط و مرگ یکی از تماشاچیان از پل عابر بود .اما مشکلی نبود .مشکلی کوچکی که با سعی کوچکی قابل حل بود .سعی کمی درانتخاب ادبیات و پخش خبر و پیش و پس کردن کلمات.درشت کردن و نوشتن بزرگ پیروزی آسیب دیدگی کمتر اتوبوس ها و یواشکی و ریز نوشتن مرگ جوان.کمی ترسناک می آید وقتی از رادیو پس ازهلهله بلند این پیروزی خیلی گذرا و ناچیزمیشنوی "...این تنها قربانی این بازی بود..."نالیدن و گلایه از ارزان بودن جان ها و مسئولیت ناپذیری در برابر جان خلق از سوی آنها که مسنول جان اویند در این دیار داروی شفابخشی نخواهد بود ...انگاربازار عرضه و تقاضاست ...انگار شدن و بودنیست که کاریش نتوان کرد ...انگار باید رشد و تکامل و فزونی یابد تا قیمتی شود ...جنس که ارزان میشود ارزان است گلابه ندارد ...معنای مسئولیت بماند...خبر و خبرسان برای مردم باشند یا دیگران بماند... جنس های مردمی بمانند...

ادامه "جان بهتر است یا ثروت" »

درباره جامعه

این صفحه حاوی آرشیوی از تمام نوشته هایی که به دسته جامعه ارسال شده می باشد. نوشته ها بر حسب قدیمی تر به جدید تر فهرست شده است.

دسته بعدی جهرم و منطقه است.

دسته قبلی دین و سیاست می باشد.

در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.