<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>دوستان</title>
      <link>http://www.doostan.naaranj.com/</link>
      <description>وبلاگ گروهی </description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 1387</copyright>
      <lastBuildDate>جمعه, 10 آبانماه 1387 19:19:29 +0330</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>30</title>
         <description><p dir="rtl" align="right"><![CDATA[<p align="justify"><span style="font-family: Arial"><font size="3">روزگاری نه چندان دور تصمیم به ایجاد صفحه ای بنام 3 در وب داشتم که اشاره ای به حروف اول 3 موضوع سکس ،سینما و سیاست بود.یعنی سه موضوعی که بیشترین مخاطب را در دنیای رسانه دارد و در نظر داشتم سر تیتر صفحه سیاست تصویر تمام قامت ،خندان و مصممی از خاتمی باشد با پرسشی از بازدید کنندگان که بیاید یا نیاید . به مرور پی بردم فوتبال را فراموش کرده ام و بهتر است عنوان صفحه ام 30 باشد و توپ فوتبال چون صفری روبروی 3 من بنشیند..... طرحم بدلایلی از جمله ضیق وقت ناتمام ماند تا از سر حادثه ،اجبار و تفنن به تماشای دی وی دی هایی نشستم که امروزه اوقات خصوصی و فراغت مردم را پر می کنند که در میان آن آخرین ساخته های محسن مخملباف نیز بود پیامبر شومی که زودتر از همه بر و بچ مسجد ی از ترن انقلاب پیاده شد مخملباف هم... شده بود.و ببخشید غیر قابل تحمل...... یاد صحبت دوستی افتادم که درباره فقه بویژه شیعه می گفت که<span>&nbsp; </span>تا درباره خصوصی ترین مسایل<span>&nbsp; </span>آدمی<span>&nbsp; </span>نظر ، توصیه و بکن و نکن دارد . احساس کردم دی وی دی ها، رسانه ها_ با آن بوسه های فرنچ کلیشه ای شان _<span>&nbsp; </span>حتا همین روانشناسی معاصر همه بنوعی دارند دستور العمل می دهند...انگار آزادی آدمی یک افسانه باور نکردنی است .... احساس کردم برای دیدن خورشید داشتن چشم کافی نیست سقف ها را باید برداشت از خانه ها بیرون زد از غارهای مدرن سی متری با ایزوگام<span>&nbsp; </span>های ضد <span>&nbsp;</span>رطوبت، ضد بارش .... کاش روزی برسد که بشر از سقف رسانه و<span>&nbsp; </span>هر سقفی <span>&nbsp;</span>...<span>&nbsp; </span>براستی لذت یک گل کوچیکه _ فوتسال _ در زمین رها شده یک محله پایین شهر در یک بعد از ظهر پاییزی یا بازی خشن رنگین پوشان<span>&nbsp; </span>...چشمک دخترهای دبیرستانی که ترس برادرانشان خیابان منوچهری را به دلهره به شهدا یا باخان _ باغ خان _ یا جنیفر لوپز و دی کاپریو<span>&nbsp; </span>.... و آمدن باران در این شبهای شبه زمستانی برای بهمن<span>&nbsp;&nbsp; </span>که با خانواده اش در قلعه میر زیر چادری دست ساز<span>&nbsp; </span>از جنس نایلون و پتو زندگی می کند <span>&nbsp;</span>یا آمدن خاتمی ...... دنیای<span>&nbsp; </span>مجازی _ دنیایی که رسانه ها به هر دلیلی برایمان می سازند و ما آن را زیبا و دوست داشتنی و مورد نیاز احساس می کنیم_<span>&nbsp; </span>یا دنیای واقعی<span>&nbsp; </span>.</font></span><span style="font-family: Arial"><font size="3">&nbsp;</font></span><span style="font-family: Arial"><font size="3"><span>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; </span><span>&nbsp;</span></font></span><span style="font-size: 14pt; font-family: Arial">.... آدم مجازی یا آدم واقعی ..... کدامیک و ما کدامیم </span></p>]]></p></description>
         <link>http://www.doostan.naaranj.com/1387/08/30.html</link>
         <guid>http://www.doostan.naaranj.com/1387/08/30.html</guid>
        
        
         <pubDate>جمعه, 10 آبانماه 1387 19:19:29 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>آخرين ديدار</title>
         <description><p dir="rtl" align="right"><![CDATA[<div style="text-align: center"><a href="http://www.doostan.naaranj.com/top/images/sadaee01.jpg" target="_blank" title="آخرین دیدار"><img src="http://www.doostan.naaranj.com/top/images/sadaee01-thumb.jpg" border="3" width="340" height="255" /></a></div>]]></p></description>
         <link>http://www.doostan.naaranj.com/1387/07/post_64.html</link>
         <guid>http://www.doostan.naaranj.com/1387/07/post_64.html</guid>
        
        
         <pubDate>جمعه, 26 مهرماه 1387 12:02:55 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>آسمان پر ستاره سحر</title>
         <description><p dir="rtl" align="right"><![CDATA[<span style="font-size: 10pt"><font face="Times New Roman">نمی دانم چرا مدتیست هر شروعی که می بینم بیاد آخرش می افتم .و آنقدر به آخرش فکر می کنم که آخرش درست می ایستد جلویم حی و حاضر و مثل پیرمردها خود را آفتاب لب بام می بینم .لب بام<span>&nbsp; </span>هم که نبینم وسط یا اولش هم که باشم زود ذهنم پرواز می کند به سمت لب بام . فکر کنم این قصه از همان روز شروع شد که محمد رفت .در فرودگاه تهران در جمعی که برای تشییع جنازه محمد<span>&nbsp; </span>به جهرم می رفتیم صحبت دنیا و رفتن پیش کشیده شد ... دکتر صحرائیان بود که گفت یکروز در سنی هستیم که مرگ میرهای آشنا مربوط است به پدربزرگ های آشنا ، در سنی دیگر خبر رفتن پدر این و آن را می شنویم<span>&nbsp; </span>و حالا خبر از رفتن دوستان دور و بر ..یعنی مرگ همین حوالی های ماست ... </font></span><span style="font-size: 10pt"><font face="Times New Roman">چند روز پیش دوست قدیمی محسن الماسی پیامک داده بود که جهرم است و در امامزاده اسدالدهر . </font></span><span style="font-size: 10pt"><font face="Times New Roman"><span>&nbsp;</span>نام سید احمد بزرگوار هم که گاه گاهی به اینجا سر میزند ، برایم نام اسدالدهررا تداعی کرد...و حالا که بیاد اسدالدهر می افتم بیدرنگ به یاد حاج جوادی می افتم که دیگر در آن مسجد نماز نمی خواند ...بیاد دنیایی می افتم که بی توقف در حرکت است ودائم پوست می اندازد ...به اسدالدهر که فکر می کنم به یاد گنبد آجری خاکی رنگش می افتم و مهتابی سبزی که بر تارکش همیشه خدا شبها روشن است و بیاد روزی که در دامن مادرم همان بالا نزدیک گنبد مردم را می نگریستم که با استغاثه آقای شب زنده دار قرآن به سر می گرفتند ...به یاد آقای آتشی هم می افتم ...به یاد جنگ ...به یاد وداع های برای جنگ و در آغوش کشیدن برگشتگان از جنگ<span>&nbsp; </span>...بیاد مملو موتورهای هوندای پارک شده جلو در امامزاده<span>&nbsp; </span>...بیاد بازار مسگرها و شیرینی حلوای کنجدی آقای صادقی ...</font></span><span style="font-size: 10pt"><font face="Times New Roman">راستی چند سال است که دیگر عمو نجات اذان نمی گوید ؟<span>&nbsp; </span>و شاید سالهایست که دیگررفتنم به نماز صبح بعد از خوردن سحری <span>&nbsp;</span>تکرار نشده است ...همان موقع که بوضوح خدا در آسمان پر ستاره سحر نشسته و عیان بود...دلم تنگ<span>&nbsp; </span>شده است که روی زیلوهای یزدی آبی رنگ مسجد جامع مثل کودکی، تند و تند نماز بخوانم ...کنار حوض آب مسجد جامع که دیگر نیست وضو بسازم ...پارچ پلاستیکی را داخل بادیه مسی بزرگ پر از یخ بچرخانم و افطارم را درروز داغ تابستان جهرم باز کنم ...دلم میخواهد یکبار دیگردر عصر تابستان داغ رمضان جهرم همان زمان که آقای دانش باغچه های جلو مغازه خودش و بابا را آب می دهد دستم را زیر شیلنگ آب بگیرم و بر سرو صورت زنم و و تمام موهایم را خیس کنم تا ذره ای از تشنگی سنگین بکاهد .همان موقع که پدرم دست از کار می کشید و با دستها و انگشت کلفت و <span>&nbsp;</span>پینه بسته سر و صورتش را با آب تازه می کرد ...سال هایست که دیگرنه آقای دانش هست و<span>&nbsp; </span>نه فالوده و بستنی های قیفی اش ...و پدرم سالهاست که خانه نشین شده و دیگر قفل مغازه را با صد سلام و صلوات و دعا باز نمی کند ...عمو عوض هم نیست ...هیچکس نیست ...حالا بکلی آن راستا رنگ عوض کرده و پوست انداخته ...وچند نوه ای که مغازه ها را می چرخانند...</font></span><span style="font-size: 10pt"></span> <p align="right">&nbsp;</p>]]></p></description>
         <link>http://www.doostan.naaranj.com/1387/06/post_63.html</link>
         <guid>http://www.doostan.naaranj.com/1387/06/post_63.html</guid>
        
        
         <pubDate>۱ شنبه, 17 شهریورماه 1387 17:16:06 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>باز هم گیتس عزیز!</title>
         <description><p dir="rtl" align="right"><![CDATA[<div align="right">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <!--  /* Font Definitions */  @font-face 	{font-family:"Cambria Math"; 	panose-1:2 4 5 3 5 4 6 3 2 4; 	mso-font-charset:1; 	mso-generic-font-family:roman; 	mso-font-format:other; 	mso-font-pitch:variable; 	mso-font-signature:0 0 0 0 0 0;} @font-face 	{font-family:Calibri; 	panose-1:2 15 5 2 2 2 4 3 2 4; 	mso-font-charset:0; 	mso-generic-font-family:swiss; 	mso-font-pitch:variable; 	mso-font-signature:-1610611985 1073750139 0 0 159 0;} @font-face 	{font-family:"B Nazanin"; 	panose-1:0 0 4 0 0 0 0 0 0 0; 	mso-font-charset:178; 	mso-generic-font-family:auto; 	mso-font-pitch:variable; 	mso-font-signature:8193 -2147483648 8 0 64 0;}  /* Style Definitions */  p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal 	{mso-style-unhide:no; 	mso-style-qformat:yes; 	mso-style-parent:""; 	margin-top:0cm; 	margin-right:0cm; 	margin-bottom:10.0pt; 	margin-left:0cm; 	line-height:115%; 	mso-pagination:widow-orphan; 	font-size:11.0pt; 	font-family:"Calibri","sans-serif"; 	mso-ascii-font-family:Calibri; 	mso-ascii-theme-font:minor-latin; 	mso-fareast-font-family:Calibri; 	mso-fareast-theme-font:minor-latin; 	mso-hansi-font-family:Calibri; 	mso-hansi-theme-font:minor-latin; 	mso-bidi-font-family:Arial; 	mso-bidi-theme-font:minor-bidi; 	mso-bidi-language:AR-SA;} .MsoChpDefault 	{mso-style-type:export-only; 	mso-default-props:yes; 	mso-ascii-font-family:Calibri; 	mso-ascii-theme-font:minor-latin; 	mso-fareast-font-family:Calibri; 	mso-fareast-theme-font:minor-latin; 	mso-hansi-font-family:Calibri; 	mso-hansi-theme-font:minor-latin; 	mso-bidi-font-family:Arial; 	mso-bidi-theme-font:minor-bidi; 	mso-bidi-language:AR-SA;} .MsoPapDefault 	{mso-style-type:export-only; 	margin-bottom:10.0pt; 	line-height:115%;} @page Section1 	{size:612.0pt 792.0pt; 	margin:72.0pt 72.0pt 72.0pt 72.0pt; 	mso-header-margin:36.0pt; 	mso-footer-margin:36.0pt; 	mso-paper-source:0;} div.Section1 	{page:Section1;} --><h3 style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify" dir="rtl" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-family: &#39;B Nazanin&#39;">می&zwnj;گویند عصر قهرمانان به&zwnj;سرآمده است. احتمالاً رویت&zwnj;پذیری و انبوه اطلاعات در عصر جدید که رویه&zwnj;های چندگانۀ آشکار و پنهان فرد و زندگی وی را از هم می شکافند و بی&zwnj;رحمانه او را به نقد می&zwnj;کشند نیز در زوال اسطورۀ قهرمانان بی&zwnj;تأثیر نیوده است. بیل گیتس هم از این قاعده مستثنی نیست. اپن&zwnj;سورس&zwnj;ها، طرفداران کپی&zwnj;لفت (</span><span>Copy Left</span><span></span><span style="font-family: &#39;B Nazanin&#39;"><span></span> در مقابل کپی&zwnj;رایت </span><span>Copy Right</span><span></span><span style="font-family: &#39;B Nazanin&#39;"><span></span> ایدۀ کسانی است که مخالف حق انحصاری کمپانی&zwnj;ها بر برنامه&zwnj;ها و نرم&zwnj;افزار&zwnj;ها هستند)</span><span></span><span><span></span> </span><span style="font-family: &#39;B Nazanin&#39;">و دیگر رقبا معمولاً چهره&zwnj;ای مخوف و شیطانی از گیتس و امپراتوری ماکروسافت ترسیم می&zwnj;کنند که در تلاش است تا به هر شیوه و ترفند دامنۀ انحصار خود را گسترش دهد. دیرزمانی حاصلِ جستجوی کلمۀ </span><span>Devil</span><span></span><span style="font-family: &#39;B Nazanin&#39;"><span></span> <span>(شیطان) در موتور گوگل لیست بلندبالایی بود که گوگل در صدر آن سایتِ ماکروسافت را اشاره می&zwnj;رفت، بعدها با بالا گرفتن این موضوع، گوگل ادعا کرد که این موضوع صرفاً نقصی در الگوی جستجو بوده است و آن را برطرف کرد. </span></span></h3><p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify" dir="rtl" class="MsoNormal">&nbsp;</p><div style="text-align: center"><img src="http://i38.tinypic.com/syb9qw.jpg" border="0" width="402" height="281" /></div><p>&nbsp;</p><h3 style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify" dir="rtl" class="MsoNormal" align="center"><!--  /* Font Definitions */  @font-face 	{font-family:"Cambria Math"; 	panose-1:2 4 5 3 5 4 6 3 2 4; 	mso-font-charset:1; 	mso-generic-font-family:roman; 	mso-font-format:other; 	mso-font-pitch:variable; 	mso-font-signature:0 0 0 0 0 0;} @font-face 	{font-family:Calibri; 	panose-1:2 15 5 2 2 2 4 3 2 4; 	mso-font-charset:0; 	mso-generic-font-family:swiss; 	mso-font-pitch:variable; 	mso-font-signature:-1610611985 1073750139 0 0 159 0;} @font-face 	{font-family:"B Nazanin"; 	panose-1:0 0 4 0 0 0 0 0 0 0; 	mso-font-charset:178; 	mso-generic-font-family:auto; 	mso-font-pitch:variable; 	mso-font-signature:8193 -2147483648 8 0 64 0;}  /* Style Definitions */  p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal 	{mso-style-unhide:no; 	mso-style-qformat:yes; 	mso-style-parent:""; 	margin-top:0cm; 	margin-right:0cm; 	margin-bottom:10.0pt; 	margin-left:0cm; 	line-height:115%; 	mso-pagination:widow-orphan; 	font-size:11.0pt; 	font-family:"Calibri","sans-serif"; 	mso-ascii-font-family:Calibri; 	mso-ascii-theme-font:minor-latin; 	mso-fareast-font-family:Calibri; 	mso-fareast-theme-font:minor-latin; 	mso-hansi-font-family:Calibri; 	mso-hansi-theme-font:minor-latin; 	mso-bidi-font-family:Arial; 	mso-bidi-theme-font:minor-bidi; 	mso-bidi-language:AR-SA;} .MsoChpDefault 	{mso-style-type:export-only; 	mso-default-props:yes; 	mso-ascii-font-family:Calibri; 	mso-ascii-theme-font:minor-latin; 	mso-fareast-font-family:Calibri; 	mso-fareast-theme-font:minor-latin; 	mso-hansi-font-family:Calibri; 	mso-hansi-theme-font:minor-latin; 	mso-bidi-font-family:Arial; 	mso-bidi-theme-font:minor-bidi; 	mso-bidi-language:AR-SA;} .MsoPapDefault 	{mso-style-type:export-only; 	margin-bottom:10.0pt; 	line-height:115%;} @page Section1 	{size:612.0pt 792.0pt; 	margin:72.0pt 72.0pt 72.0pt 72.0pt; 	mso-header-margin:36.0pt; 	mso-footer-margin:36.0pt; 	mso-paper-source:0;} div.Section1 	{page:Section1;} --><span style="font-size: 11pt; line-height: 115%; font-family: &#39;B Nazanin&#39;">بیل گیتس<span>&nbsp; </span>با عینکی شبیه به تلویزیون که هر چقدر کیف پولش پر پول تر شده، آن را کوچک&zwnj;تر کرده است. این عکس به خاطر سرعت غیرمجاز و رانندگی بدون گواهینامه در مرکز پلیس از او گرفته شده است <a href="http://freekeyboard.net/spip.php?article472">+</a>&nbsp; </span></h3><h3 style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify" dir="rtl" class="MsoNormal" align="right"><!--  /* Font Definitions */  @font-face 	{font-family:"Cambria Math"; 	panose-1:2 4 5 3 5 4 6 3 2 4; 	mso-font-charset:1; 	mso-generic-font-family:roman; 	mso-font-format:other; 	mso-font-pitch:variable; 	mso-font-signature:0 0 0 0 0 0;} @font-face 	{font-family:Calibri; 	panose-1:2 15 5 2 2 2 4 3 2 4; 	mso-font-charset:0; 	mso-generic-font-family:swiss; 	mso-font-pitch:variable; 	mso-font-signature:-1610611985 1073750139 0 0 159 0;} @font-face 	{font-family:"B Nazanin"; 	panose-1:0 0 4 0 0 0 0 0 0 0; 	mso-font-charset:178; 	mso-generic-font-family:auto; 	mso-font-pitch:variable; 	mso-font-signature:8193 -2147483648 8 0 64 0;}  /* Style Definitions */  p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal 	{mso-style-unhide:no; 	mso-style-qformat:yes; 	mso-style-parent:""; 	margin-top:0cm; 	margin-right:0cm; 	margin-bottom:10.0pt; 	margin-left:0cm; 	line-height:115%; 	mso-pagination:widow-orphan; 	font-size:11.0pt; 	font-family:"Calibri","sans-serif"; 	mso-ascii-font-family:Calibri; 	mso-ascii-theme-font:minor-latin; 	mso-fareast-font-family:Calibri; 	mso-fareast-theme-font:minor-latin; 	mso-hansi-font-family:Calibri; 	mso-hansi-theme-font:minor-latin; 	mso-bidi-font-family:Arial; 	mso-bidi-theme-font:minor-bidi; 	mso-bidi-language:AR-SA;} .MsoChpDefault 	{mso-style-type:export-only; 	mso-default-props:yes; 	mso-ascii-font-family:Calibri; 	mso-ascii-theme-font:minor-latin; 	mso-fareast-font-family:Calibri; 	mso-fareast-theme-font:minor-latin; 	mso-hansi-font-family:Calibri; 	mso-hansi-theme-font:minor-latin; 	mso-bidi-font-family:Arial; 	mso-bidi-theme-font:minor-bidi; 	mso-bidi-language:AR-SA;} .MsoPapDefault 	{mso-style-type:export-only; 	margin-bottom:10.0pt; 	line-height:115%;} @page Section1 	{size:612.0pt 792.0pt; 	margin:72.0pt 72.0pt 72.0pt 72.0pt; 	mso-header-margin:36.0pt; 	mso-footer-margin:36.0pt; 	mso-paper-source:0;} div.Section1 	{page:Section1;} --><span style="font-size: 11pt; line-height: 115%; font-family: &#39;B Nazanin&#39;">با این همه برای منِ ایرانی که که نسخۀ چند صد دلاری آفیس یا ویندوز را گاه با قیمت ناقابل یک لوح فشردۀ خام (حدود 500 تومان) مفت حاصل می&zwnj;کنم، این بحث&zwnj;ها بار معنایی چندانی ندارد و گیتس همچنان یک ناجی افسانه&zwnj;ای و قهرمانی با هالۀ نور است. لذا به تبعیت از دوست عزیزم ذبیح&zwnj;الله از سویه&zwnj;ای مثبت به سه نکتۀ دیگر از زندگی بیل گیتس اشاره می&zwnj;کنم، نکاتی که احتمالاً شاخصی از فرهنگ رو به فردای آمریکایی است. اول آن&zwnj;که چند سال قبل گیتس و همسرش اعلام کردند که تصمیم ندارند ثروت کلان خویش را برای فرزندانشان به ارث گذارند و این که این ثروت را برای امور خیریه و کمک به کشورهای فقیر صرف خواهند کرد. این تأکیدی است بر ارزش کار و تلاش فردی و این که نابرده رنج را گنج نباید میسر شود. نکتۀ دوم این که گیتس توانسته است در طول سال&zwnj;ها هستۀ اصلی شرکت ماکروسافت را حفظ کند. دو عکس زیر که یکی در سال 1978 برداشته شده و دیگری در سال 2000. افراد در هر کدام از عکس&zwnj;ها سرجای خود ایستاده&zwnj;اند. این تجربه را مقایسه کنید با شراکت&zwnj;های ایرانی و ضرب&zwnj;المثل مشهورِ </span><span style="font-size: 11pt; line-height: 115%; font-family: &#39;Times New Roman&#39;,&#39;serif&#39;">&laquo;اگر شریک خوب بود، خدا هم برای خود شریک می&zwnj;گرفت</span><span style="font-size: 11pt; line-height: 115%; font-family: &#39;B Nazanin&#39;">&raquo; که نشان&zwnj;دهندۀ نبود روحیۀ کار جمعی در میان ماست.</span>&nbsp;</h3><p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify" dir="rtl" class="MsoNormal" align="center">&nbsp;</p><div style="text-align: center"><img src="http://i35.tinypic.com/mhpv77.jpg" border="0" width="400" height="300" /></div><p>&nbsp;</p><h2 style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify" dir="rtl" class="MsoNormal" align="center">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; 1978 </h2><p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify" dir="rtl" class="MsoNormal" align="center">&nbsp;</p><div style="text-align: center"><img src="http://i33.tinypic.com/21j6oow.jpg" border="0" width="400" height="267" /></div>&nbsp; <p>&nbsp;</p><h2 style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify" dir="rtl" class="MsoNormal" align="center">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; 2000</h2><h3 style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify" dir="rtl" class="MsoNormal" align="center"><!--  /* Font Definitions */  @font-face 	{font-family:"Cambria Math"; 	panose-1:2 4 5 3 5 4 6 3 2 4; 	mso-font-charset:1; 	mso-generic-font-family:roman; 	mso-font-format:other; 	mso-font-pitch:variable; 	mso-font-signature:0 0 0 0 0 0;} @font-face 	{font-family:Calibri; 	panose-1:2 15 5 2 2 2 4 3 2 4; 	mso-font-charset:0; 	mso-generic-font-family:swiss; 	mso-font-pitch:variable; 	mso-font-signature:-1610611985 1073750139 0 0 159 0;} @font-face 	{font-family:"B Nazanin"; 	panose-1:0 0 4 0 0 0 0 0 0 0; 	mso-font-charset:178; 	mso-generic-font-family:auto; 	mso-font-pitch:variable; 	mso-font-signature:8193 -2147483648 8 0 64 0;}  /* Style Definitions */  p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal 	{mso-style-unhide:no; 	mso-style-qformat:yes; 	mso-style-parent:""; 	margin-top:0cm; 	margin-right:0cm; 	margin-bottom:10.0pt; 	margin-left:0cm; 	line-height:115%; 	mso-pagination:widow-orphan; 	font-size:11.0pt; 	font-family:"Calibri","sans-serif"; 	mso-ascii-font-family:Calibri; 	mso-ascii-theme-font:minor-latin; 	mso-fareast-font-family:Calibri; 	mso-fareast-theme-font:minor-latin; 	mso-hansi-font-family:Calibri; 	mso-hansi-theme-font:minor-latin; 	mso-bidi-font-family:Arial; 	mso-bidi-theme-font:minor-bidi; 	mso-bidi-language:AR-SA;} .MsoChpDefault 	{mso-style-type:export-only; 	mso-default-props:yes; 	mso-ascii-font-family:Calibri; 	mso-ascii-theme-font:minor-latin; 	mso-fareast-font-family:Calibri; 	mso-fareast-theme-font:minor-latin; 	mso-hansi-font-family:Calibri; 	mso-hansi-theme-font:minor-latin; 	mso-bidi-font-family:Arial; 	mso-bidi-theme-font:minor-bidi; 	mso-bidi-language:AR-SA;} .MsoPapDefault 	{mso-style-type:export-only; 	margin-bottom:10.0pt; 	line-height:115%;} @page Section1 	{size:612.0pt 792.0pt; 	margin:72.0pt 72.0pt 72.0pt 72.0pt; 	mso-header-margin:36.0pt; 	mso-footer-margin:36.0pt; 	mso-paper-source:0;} div.Section1 	{page:Section1;} --><span style="font-size: 11pt; line-height: 115%; font-family: &#39;B Nazanin&#39;">نکتۀ جالب آخر نفسِ کناره&zwnj;گیری گیتس از هدایت ماکروسافت آن هم در اوج قدرت است. از شروع ماکرسافت از گاراژ خانۀ گیتس تا امپراتوری کنونی، راه درازی طی شده است و تجربیات انبوهی به دست آمده است. به یقین از مدت&zwnj;ها قبل گیتس این انبوه تجربیات را در اختیار دیگر مدیران گذاشته است و اینک در اوج، خود را از سر راه پیشرفت شرکتی که خود به وجود&zwnj;آورندۀ آن بوده است به کنار می&zwnj;کشد. بعید است بتوان مشابه این رفتار را در مدیران وطنی سراغ کرد. برعکس تا آنجا که دیده&zwnj;ایم بسیاری از مدیران وطنی به جای ایجاد سیستم و روّیه&zwnj;های سازمانی، برای بقای میز خود تلاش می&zwnj;کنند تا هر چه بیشتر مجموعۀ تحت مدیریت را به خود وابسته کنند و چه باک از هزینه&zwnj;هایی که پرداخت می&zwnj;شود ...</span>&nbsp;</h3></div>]]></p></description>
         <link>http://www.doostan.naaranj.com/1387/05/post_62.html</link>
         <guid>http://www.doostan.naaranj.com/1387/05/post_62.html</guid>
        
        
         <pubDate>شنبه, 05 مردادماه 1387 16:32:29 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>به سرعت تفکر ................</title>
         <description><p dir="rtl" align="right"><![CDATA[<p align="justify"><span style="font-size: 14pt"><font face="Times New Roman">فکر کنم 2 سال پیش بود که در نمایشگاه کتاب کوچکی در جنب سالن پرواز فرودگاه شهید دستغیب شیراز خیره زنی بودم که گویی با زنهای دیگر فرق داشت که چشمانم متوجه کتابی شد از بیل گیتز مرد افسانه ای قرن ..... - بیلی مردی در ردیف گوتنبرگ و ادیسون است آدمهایی که نقطه عطفی در زندگی بشر محسوب می شوند آدمهایی که دنیای قبل و بعد خود را متفاوت کرده اند به گونه ای که بازگشت به دنیای پیش از خود را تقریبا غیر ممکن کرده اند ....- این کتاب با عناوین تجارت الکترونیک٬کسب و کار اینترنتی وسیستم عصبی دیجیتال </font></span><span style="font-family: Arial"><span><font size="3">&nbsp;</font></span></span><span style="font-size: 14pt"><font face="Times New Roman">شابک شده است ٬ پرده از افکار مردی بر می دارد که رویای روزی را دارد که <span>&nbsp;</span>دیگر واسطه ای بین فکر و عمل نباشد در دنیای بیلی دولتها انتخاب اول انسانها نیستند زیرا دنیای پر سرعت<span>&nbsp; </span>بیلی حرکت کند و نا کارآمد وسنگین بوروکراسی متاثر از دولتها را برنمی تابد برای <span>&nbsp;</span>او <span>&nbsp;</span></font></span><font face="Times New Roman"><span style="font-size: 14pt">قادرسازی آدمها بر حل مشکلاتشان با اهمیت تر از کمک به آنهاست چون خودشان توانایی حل مسایلشان را دارند . شکستها و موفقیتهای مایکروسافت <span>&nbsp;</span>..<span>&nbsp; </span>دی ان ا ویندوز شامل</span><span></span><span style="font-size: 14pt"><span></span>,COM , HTML</span><span></span><span style="font-size: 14pt"><span></span><span>&nbsp; </span></span><span style="font-size: 14pt">PROSESS,SAVE</span><span></span><span style="font-size: 14pt"><span></span>.. تفسیر تغییر به فرصت .. کاهش واسطه <span>&nbsp;</span>دسترسی آدمها به اطلاعات و ارتباطات و بررسی امکان<span>&nbsp; </span>واگذاری هر نوع فعالیتی به جز تفکر را به ماشین یا روبوت ها ......... سیستم رفلکس عصبی دیجیتال که همانند شبکه اعصاب آدمی قدرت پاسخدهی به موقعیتها و تنش های بیرونی مانند بازار را داشته باشد ......و در مجموع دنیای دیجیتالی بیلی ........ او در این کتاب پیچیدگی را مرگ تکنولوژی می داند و برخلاف تصور رایج نرم افزار و نه سخت افزار را سرمایه می بیند زیرا این سخت افزار است که از رده خارج و فرسوده میشود ... او علاوه بر سخت افزار و نرم افزار از واژه میان افزار استفاده می کند که میانجی کاربر و سرور است .... او کنشی بودن را بر واکنشی بودن ترجیح می دهد و مهمترین منبع یادگیری را مشتریان ناراضی شما می خواند که باید از آنها متشکر بود ومی خواهد که<span>&nbsp; </span>فاصله بین بازخورد٬ شکایات و انتقال آن به مدیریت ونهایت تصحیح بسیار کوتاه شود _ مدار بازخورد _ ..... گفته های بیلی شنیدنی است . خالق دنیای مجازی خود انسانی حقیقی است .....</span></font><span style="font-size: 14pt"><font face="Times New Roman"><span>&nbsp;</span><span>&nbsp;</span>صنعت چاپ را برخی<span>&nbsp; </span>شروع دنیای صنعتی و مدرن می دانند<span>&nbsp; </span>.... شاید دیجیتالی شدن و دنیای پسا مدرن نیز با فراگیر شدن تلفن های همراه و رایانه های جیبی و شخصی آغازبه <span>&nbsp;</span>کار خود را شروع <span>&nbsp;</span>_ نمی دانم _ یا .....؟؟؟؟ یا تمام !!!!!!......کرده اند...................</font></span><span style="font-size: 14pt"><font face="Times New Roman">.. بهر حال مانده بودم با صبح بخیر یا شب بخیر به بیلی متنم را به پایان ببرم ...................................................................... .............. ٬.............شما چه پیشنهاد می کنید؟........</font></span> </p><p align="justify">لینک های مرتبط</p><p align="justify"><a href="http://www.microsoft.com/presspass/exec/billg/books/default.mspx">&nbsp;Books by Bill Gates</a></p><p align="justify"><font size="6" color="#000080"><a href="http://www.solarnavigator.net/sponsorship/bill_gates.htm"><span style="font-size: 12pt; font-family: &#39;Times New Roman&#39;"><font color="#000000">BILL GATES</font></span> </a></font></p>]]></p></description>
         <link>http://www.doostan.naaranj.com/1387/04/post_61.html</link>
         <guid>http://www.doostan.naaranj.com/1387/04/post_61.html</guid>
        
        
         <pubDate>جمعه, 14 تیرماه 1387 16:22:40 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>اندوه</title>
         <description><p dir="rtl" align="right"><![CDATA[<p align="right"><span style="font-size: 12pt; line-height: 115%; font-family: &#39;B Nazanin&#39;">این پیامک&nbsp;یکباره مرا به زمان گذشته پرتاب کرد:</span></p><p align="right"><span style="font-size: 12pt; line-height: 115%; font-family: &#39;B Nazanin&#39;"></span><strong><span style="font-size: 12pt; line-height: 115%; font-family: &#39;B Nazanin&#39;">&quot;با سلام. آقای پورداود معاون اسبق دبیرستان خواجه نصیر بر اثر سانحه تصادف در قم به رحمت خدا پیوست. روحش شاد&quot;</span></strong></p><p align="right"><strong><span style="font-size: 12pt; line-height: 115%; font-family: &#39;B Nazanin&#39;"></span></strong><span style="font-size: 12pt; line-height: 115%; font-family: &#39;B Nazanin&#39;">سالهای 62 تا 66 در اوج سال&zwnj;های جنگ آقای پورداود معاون دبیرستان ما بود. مردی صمیمی و دوست داشتنی و یا بقول امروزی&zwnj;ها اوریژینال بود. بعید می&zwnj;دانم کسی در خواجه&zwnj;نصیر بوده باشد و خاطرۀ خوشی از وی در ذهن نداشته باشد. </span><span style="font-size: 12pt; line-height: 115%; font-family: &#39;B Nazanin&#39;">زمانه زمانۀ جنگ بود و تهییج بچه&zwnj;ها برای حضور در جبهه&zwnj;. هر چند هفته پیکر یکی از دانش&zwnj;آموزان از جلو مدرسه و باغ ملّی تشییع می&zwnj;شد و گاه حتی از داخل خود حیاط مدرسه. چه حال و هوایی بود...</span><span style="font-size: 12pt; line-height: 115%; font-family: &#39;B Nazanin&#39;">آقای پورداود آدم صریح و روراستی بود و در عین حال پیچیده. پیچیدگی شخصیتش را در برخوردی بسیار شخصی دریافتم . مرا نصیحتی کرد که آن روز به گوش نگرفتم و بسیار بعد معنای کلامش را دریافتم. فضای آرمان&zwnj;گرایی تسخیرمان کرده بود و گوش شنوایی در کارمان نبود...</span><span style="font-size: 12pt; line-height: 115%; font-family: &#39;B Nazanin&#39;">خدایش رحمت کند و از سر تقصیراتمان بگذرد.</span> </p><p align="right">&nbsp;</p>]]></p></description>
         <link>http://www.doostan.naaranj.com/1387/03/post_60.html</link>
         <guid>http://www.doostan.naaranj.com/1387/03/post_60.html</guid>
        
        
         <pubDate>شنبه, 11 خردادماه 1387 12:30:29 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>حکیم مسجد کوفه .....</title>
         <description><p dir="rtl" align="right"><![CDATA[<p align="justify"><font face="Times New Roman"><span style="font-size: 14pt">تاریخ را واحه هایی است......</span></font></p><p align="justify"><font face="Times New Roman"><span style="font-size: 14pt"><span>&nbsp;&nbsp;&nbsp;</span></span></font><span><font face="Times New Roman" size="3">&nbsp;</font></span><span><font size="3"><font face="Times New Roman">افلاطون نشسته<span>&nbsp; </span>در زیر سایبانی سخن می گفت _رواق_ پیری<span>&nbsp; </span>شاد<span>&nbsp; </span>آرام متبسم و<span>&nbsp; </span>4 زانو ..... <span>&nbsp;</span>شاگرد تراشگر ایده های سقراط .</font></font></span><span><font size="3"><font face="Times New Roman">فلسفه روندگان را ارسطو درس میداد به گاه گام زنی _ مشاء _ با شاگردان .........</font></font></span><span><font size="3"><font face="Times New Roman">علی ....</font></font></span><span><font size="3"><font face="Times New Roman"><span>&nbsp;</span>پارسایی که در محرابش به خون غلطید ...</font></font></span><span><font size="3"><font face="Times New Roman"><span>&nbsp;</span>حاکمی بی دارالحکومه و پیشوای شهر شهیری که شهرت مردمانش پشت کردن به منتخبان خودو اقتدا به بادهای موسمی است که باری به هر جهت از شش سوی شام سیاست تردید تزویر زر زور تهدید تحمیق و.....می وزند . پیشوای شهری بنام کوفه .....................</font></font></span><span><font size="3"><font face="Times New Roman">حکیمی ایستاده برمنبر مسجد کوفه که رسا اماناخشنود از اجباربه شکستن سکوت درچامه جنگاوری بازگشته ازجنگ که رو به جنگ دارد _ این تصویری است که همیشه از امام علی در ذهن داشته ام ._ ...........علی اما داستان دیگری است ......................... او حکیمی است آشنا با حکمت حکومت داری در جایگاه خلیفه و دستانش به همان اندازه آشنای قلم که انیس قبضه شمشیروانگشتش مزین به مهر خاتم خلیفه مسلمین <span>&nbsp;</span>امیر مومنین که درباره ایمان به<span>&nbsp; </span>مجالی فراخ گفتاری خواهم نوشت در آتیه ........</font></font></span><span><font size="3"><font face="Times New Roman">و 17 اردیبهشت فرصتی دست داد تا به بهانه سخنرانی در همایش علی جایی همین نزدیکی در دانشگاه قم شنونده سخن حضرتش باشم ....</font></font></span><span><font face="Times New Roman" size="3">&nbsp;</font></span></p><p align="justify"><span></span><span><font face="Times New Roman" size="3">&nbsp;</font></span><span style="font-size: 16pt"><font face="Times New Roman">گزارش همایش .................</font></span></p><p align="justify"><span style="font-size: 16pt"></span><span style="font-size: 16pt"><font face="Times New Roman">&nbsp;</font></span><span><font size="3"><font face="Times New Roman">استاد صدرالحفاظ آرزومیکرد : کاش بچه مسلمانی دستگاهی را اختراع کند که صدای علی را در مسجد کوفه بشنویم ................</font></font></span><span><font size="3"><font face="Times New Roman">مرحوم استاد محمد تقی جعفری درپایان <span>&nbsp;</span>نماهنگی که پیش از پخش از سیما در همایش اکران می شد به لهجه شیرین ماندگار<span>&nbsp; </span>نیمه فارسی و نیمه آذری اش بیتی از مولوی به آواز می خواند و استاد کریم فیضی مولف آثار متعدد در زمینه نهج البلاغه و سازنده نماهنگ و نماینده خانواده استاد فقید در همایش در سخنرانی کمتر از 2 دقیقه علی را نظم نامید و از بی نظمی که گویی روی سخنش مسیر عبور<span>&nbsp; </span>کاروانی بود که با ونی از میدان انقلاب به همراه او<span>&nbsp; </span>شروع به<span>&nbsp; </span>حرکت کرده بود<span>&nbsp; </span>و در رباط جمعی بر آن افزوده بودند و با توقف و تاخیر ساعت برگزاری همایش را از 3 به 4 بعد از ظهر کشانده بودند.................</font></font></span><span><font size="3"><font face="Times New Roman">قرائت پیامی از طرف فرزند شادروان<span>&nbsp; </span>دکتر شهیدی سید جلیل القدر قلمزنان معاصرفارسی زبان <span>&nbsp;</span>تاریخ اسلام خطاب به همایش که علاوه بر <span>&nbsp;</span>تشکری از تشکل برگزار کننده حاوی<span>&nbsp; </span>تعریضی عتاب گونه<span>&nbsp; </span>و در لفافه<span>&nbsp; </span>به مصاحبه های<span>&nbsp; </span>اخیر دکتر سروش <span>&nbsp;</span>بود <span>&nbsp;</span>با پخش فیلمی از مصاحبه استاد در سفر حج همراهی شد <span>&nbsp;</span>....................</font></font></span><span><font size="3"><font face="Times New Roman">آیه الله دین پرور داور بین المللی مسابقات نهج البلاغه و صاحب تالیفات متعدد بعنوان اولین سخنران همایش در گفتاری کوتاه با استناد به حدیثی به<span>&nbsp; </span>پیش بینی های علمی امام از حضور حیات بر سیارات دیگر اشاره<span>&nbsp; </span>داشت حدیثی که به گروش فرد شنونده غیر مسلمان در 80 سال پیش به اسلام انجامیده بود<span><font size="3"><font face="Times New Roman">..........</font></font></span><span><font face="Times New Roman" size="3">&nbsp;</font></span></font></font></span></p><p align="justify"><span style="font-size: 14pt"><font face="Times New Roman">سخنرانی من ............</font></span><span><font face="Times New Roman" size="3">&nbsp;</font></span></p><p align="justify"><span></span><span><font size="3"><font face="Times New Roman">خودشناسی پیش درآمدی بر شناخت امام علی و نهج البلاغه </font></font></span><font face="Times New Roman"><span><span><font size="3">-</font><span style="font: 7pt &#39;Times New Roman&#39;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; </span></span></span><span><span><font size="3">برای شناخت انسان های<span>&nbsp; </span>بزرگ و به طور کلی هر نوع شناختی نیازمند سطحی از خودشناسی هستیم .</font></span></span></font><font face="Times New Roman"><span><span><font size="3">-</font><span style="font: 7pt &#39;Times New Roman&#39;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; </span></span></span><font size="3"><span><span>خودشناسی مد نظر من خودشناسی فلسفی نیست بلکه خودشناسی ملموس و داشتن ارتباط صمیمانه با خود است مثلا چرا خشمگین میشویم چرا نمیتوانیم در کلاس پرسش خود را از استاد مطرح کنیم یا دلیل کشش یا نفرت من از فلان فرد چیست .</span></span><span></span></font></font><font face="Times New Roman"><span><span><font size="3">-</font><span style="font: 7pt &#39;Times New Roman&#39;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; </span></span></span><font size="3"><span><span>با شروع فرایند خودشناسی درمی یابیم که در شناخت موضوعات مد نظر با محدودیت هایی روبرو هستیم ذهن زبان و تاریخ بخشی از محدودیتهای شناختی <span>&nbsp;</span>ما هستند.</span></span><span></span></font></font><font face="Times New Roman"><span><span><font size="3">-</font><span style="font: 7pt &#39;Times New Roman&#39;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; </span></span></span><font size="3"><span><span>با مروری به آثارمطرح<span>&nbsp; </span>منتشر شده<span>&nbsp; </span>در زمینه امام علی متوجه می شویم امام علی معرفی شده در هر اثر <span>&nbsp;</span>با دیگری متفاوت است امام علی مرحوم دکتر شریعتی روحی اسیر غربت و درمند دارای نوستالژیای رهایی از قفس ارواح کوچک دوروبر اوست که ازشناخت و درک<span>&nbsp; </span>او عاجزند _ دقت کنید دکتر شریعتی دقیقا از نوستالژیای زندگی در جامعه استبدادی پهلوی و جهان بیگانه با<span>&nbsp; </span>اوی غرب شدید رنج می برد _<span>&nbsp; </span>. امام علی استاد محمدتقی جعفری حکیمی است که در پی ساختن دنیایی معقول و به زبان استاد حیات معقول است _ استاد در دوران زندگی از ناراحتی های روحی و عصبی رنج میبرد_ . امام علی جرج جرداق و جرجی زیدان سنخیتی با روح مسیحی<span>&nbsp; </span>عرب و مشی نویسندگی آنها دارد <span><span>......................</span></span><span></span></span></span></font></font></p><p align="justify"><span><font face="Times New Roman" size="3">&nbsp;</font></span><span style="font-size: 14pt"><font face="Times New Roman">حاشیه های شیرین.................</font></span><span><font face="Times New Roman" size="3">&nbsp;</font></span></p><p align="justify"><span></span><span><font size="3"><font face="Times New Roman">تماسی تلفنی با فتاح در باب مفهوم قلب در معارف اسلامی و بهره بری از دانش قابل ملاحظه ایشان در زمینه متون دینی ....و گپی دوستانه و سرشار ازخنده با دکتر صفرپور که هر دوی تماس در پذیرش پیشنهاد سخنرانی و روند کار تاثیر فوق العاده داشت ...................</font></font></span><span><font size="3"><font face="Times New Roman">هدیه همایش کتابی بود از آیه ا... صافی گلپایگانی که به حضرت مبارک قنبر غلام علی<span>&nbsp; </span>تقدیم شده بود<span>&nbsp; </span>با معرقی نفیس <span>&nbsp;&nbsp;</span>از اسامی متبرک اهل بیت که بی احتساب ارزش معنوی اش چندان ذی قیمت نبود..........................</font></font></span><span><font size="3"><font face="Times New Roman">بچه های رباط سنگ تمام گذاشتند سیدجواد که همه کاره همایش بود مجتبی صاحبدل که کمکی<span>&nbsp; </span>اهل دل نیز هست مجری برنامه بود و پیش ازپخش سرود ملی<span>&nbsp; </span>شماره سال زرتشتی ایرانیان<span>&nbsp; </span>را نیز اعلان نمود میثم هم<span>&nbsp; </span>در شروع با پوشش لباس عربی و روبنده سبز در<span>&nbsp; </span>شمایل<span>&nbsp; </span>امام علی و همراهی آوایی دلنشین که از بلندگو پخش می شد و ترجمان سفارش پایانی _ وصیت _ امام به فرزندش بود فاصله درب ورودی سالن تا سن را پیمود...........</font></font></span><span><font size="3"><font face="Times New Roman">سیاره ما _ منظور همان سواری خودمان _ ونی بود سفید رنگ در شکل و شمایل یک آمبولانس که من بر صندلی جلو نشسته بودم <span>&nbsp;</span>استاد فیضی پشت سر من و بچه های رباط ردیف آخر که در برگشت از فیض مصاحبت استاد فیضی<span>&nbsp; </span>محروم بودیم هر چند در رفت نیز سکوت ایشان جز به اشارت دستی برای بستن دریچه درب ماشین شکسته نشد.........................................</font></font></span><span><font size="3"><font face="Times New Roman">دستاورد مادی من در سخنرانی ها عموما سردرد آمیخته به تهوعی است که تا مرز استفراغ می رود _و اینبار به یمن سوراخ بودن نایلون زباله تا<span>&nbsp; </span>شلوار و کف پوش لاستیکی <span>&nbsp;</span>ماشین امتداد یافت و بزور هزینه کارواش را به راننده دادم که این پول برکت دارد_<span>&nbsp; </span>.......... به اضافه مسافرت نیم روزه در نیم روز گرمی که برق آفتاب اتوبانش چشم را میزد .............وناهاری<span>&nbsp; </span>که<span>&nbsp; </span>رانی گرم شده به اتفاق تی تاپی<span>&nbsp; </span>بود...................<span><font face="Times New Roman" size="3">&nbsp;</font></span></font></font></span></p><p align="justify"><span><font size="3"><font face="Times New Roman">&nbsp;</font></font></span><span style="font-size: 16pt"><font face="Times New Roman">پرسش و پاسخی که برگزار نشد..........................</font></span><span><font face="Times New Roman" size="3">&nbsp;</font></span></p><p align="justify"><span></span><span><font size="3"><font face="Times New Roman">از آنجا که احتمال پرسش و پاسخ و انتظار بحث درباره آراء دکتر سروش می رفت و علیرغم مخالفت همسرم به شرکت در پرسش و پاسخ تصمیم داشتم جمعبندی<span>&nbsp; </span>کوتاهی از نقطه نظرات ارایه شده در این زمینه به دانشجویان منتقل کنم </font></font></span><span><font size="3"><font face="Times New Roman">-شخصیت دکتر سروش </font></font></span><span><font size="3"><font face="Times New Roman">--با توجه به این همایش و حکمت مشهور امام علی که می فرماید&quot; چه می گوید مهمتر از که می گوید است ما قال<span>&nbsp; </span>به جای من قال&quot; بهتر است از داوری درباره اشخاص و شخصیتها خودداری نماییم اگر چه برخی با اشاره به اظهار نظرهای دکتر سروش درباره اشخاصی چون دکتر نصر یا صادق زیبا کلام و منتقدین خود او را دارای ضعف اخلاقی چون انتقاد ناپذیری یا خودبزرگ بینی می بینند و برخی با اشاره به طرح موضوعات حساس و پر خطر و چالش برانگیز _ از نظر حاکمیت سنت و جامعه روشنفکری دینی _ <span>&nbsp;</span>از طرف ایشان وی را برخوردار از سطح بسیار بالای شجاعت در عین خردمندی می بینند که بر ضعف های ایشان برتری دارد ............</font></font></span><span><font size="3"><font face="Times New Roman">_محتوای آراء دکتر سروش</font></font></span><span><font size="3"><font face="Times New Roman">برخی آراء ایشان را بسیار ابتدایی و فاقد نکات نو می بینند که از صدر اسلام مطرح و در آثار فلسفی پیشینیان موضوعاتی کاملا بدیهی شناخته میشود و تنها ایشان این مطالب فنی را به سطح خرد عامه کشانده است برخی دیگر با اشاره به مبانی فلسفی دکتر سروش که ریشه در مدرنیته داردمعتقدند شکل موضوعات اگر چه شبیه به همان مطالب پیشینیان است<span>&nbsp; </span>اما ایشان با مبانی نوینی آنها را طرح می کند ونه تنها نو محسوب می شود بلکه بدون شناخت این مبانی _ مدرنیته _ شناخت آثار ایشان ممکن نیست .</font></font></span><span><font size="3"><font face="Times New Roman">_ارزش یا تاثیر اجتماعی آراء دکتر سروش </font></font></span><span><font size="3"><font face="Times New Roman">--برخی منفی و تخریب کننده ایمان سنتی<span>&nbsp; </span>مردم آن هم در شرایط نگران کننده<span>&nbsp; </span>اخلاقی و اقتصادی جامعه <span>&nbsp;</span>که مردم به این ایمان به عنوان یک تکیه گاه یا سرپناه نیازمندند.</font></font></span><span><font size="3"><font face="Times New Roman">--برخی معتقدند جامعه ما <span>&nbsp;</span>بدلیل تعارضاتی که در سخنان و کردار واعظان شهر_ که حاکمان بر جان و مال و سیاست<span>&nbsp; </span>و ناموس جامعه نیز هستند _ یافته اند ایمان سنتی خود را به گونه ای از دست داده اند که قابل باز سازی نیست و به ایمان جدیدی نیازمندند که با عبور ازسنت و تحقق رنسانس در جامعه ایرانی محقق میشود و شروع آن با نقد سنت و متون مقدس می باشد کاری که دکتر سروش هنرمندانه و در کمال استادی در پی آن است <span>&nbsp;</span>البته منتقدان سنتی دکتر سروش باور دارند که آثار ایشان همیشه<span>&nbsp; </span>تازگی نشاطی و پویایی ارزشمندی<span>&nbsp; </span>را به جامعه تفکر دینی بخشیده است .</font></font></span><span><font face="Times New Roman" size="3">&nbsp;</font></span></p><p align="justify"><span></span><span style="font-size: 14pt"><font face="Times New Roman">یک تامل فلسفی ................</font></span><span><font face="Times New Roman" size="3">&nbsp;</font></span></p><p align="justify"><span></span><span><font size="3"><font face="Times New Roman">این همایش باعث شد به مطالعه کتاب هدیه داده شده بپردازم که به استدلال های فلسفی در باب وجود خدا در نهج البلاغه پرداخته بود می توان از مهمترین برهان های مورد استناد امام علی را برهان نظم خواند که چنانکه میدانید برهان نظم و علیت دارای این نارسایی فلسفی هستند که توحید و کمال یا مطلقیت صفات خداوند یا خدای طرح شده در مذهب را اثبات نمی کنند.</font></font></span><span><font size="3"><font face="Times New Roman">اما از استدلال قابل تامل تر استدلالی است که می توان آن را استدلال شخصی نامید که بواسطه آن امری برای فردی اثبات می گردد _ علیرغم نبود پشتوانه های فلسفی _ که عموما <span>&nbsp;</span>ایجاد ایمان ریشه در همین امر دارد امام علی نقض غرض<span>&nbsp; </span>انصراف از تصمیم ها و باز شدن گره مشکلات را از دلایل خداوند می بیند همه ما مسلم چنین تجربه ای را داریم که بر مبنای اتفاق خاصی که از ذهن ما نمیتواند تصادفی تلقی شود و برای دیگری ممکن است کاملا بدیهی باشد به حقیقتی بنام خداوند و معنایی فراتر از ماده پی میبریم . که چنانکه گفتم &quot;درباره ایمان به<span>&nbsp; </span>مجالی فراخ گفتاری خواهم نوشت در آتیه&quot;.......</font></font></span><span><font face="Times New Roman" size="3">&nbsp;</font></span><span><font size="3"><font face="Times New Roman"><span>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; </span><span>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;</span>بعدازظهر<span>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; </span>27/2/1387</font></font></span><span><font size="3"><font face="Times New Roman"><span>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; </span>ذبیح اله رامش خواه<span>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; </span></font></font></span><span></span></p><p align="justify">&nbsp;</p>]]></p></description>
         <link>http://www.doostan.naaranj.com/1387/02/post_59.html</link>
         <guid>http://www.doostan.naaranj.com/1387/02/post_59.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">دین و سیاست</category>
        
        
         <pubDate>شنبه, 28 اردیبهشتماه 1387 20:49:14 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>آمريکا، آموزگار دفاع پيشگيرانه به ايران</title>
         <description><p dir="rtl" align="right"><![CDATA[<h4 align="right">در اين چند ساله اخير از زمان اشغال عراق اولين بار نيست كه نگران حمله و آغاز جنگ عليه كشور خود مي شويم ولي بعد از مدتي اخبارهشدار دهنده اين نگراني ها فرو نشسته اند .آيا اخبارهاي جديد اين روزها نيز از اين دسته اند؟ به مقاله زير كه نگاه ها را نگران مي كند نگاهي بياندازيم !</h4><h4 align="right"><a href="http://www.tabnak.ir/pages/?cid=10125" target="_blank">آمريکا، آموزگار دفاع پيشگيرانه به ايران</a></h4>]]></p></description>
         <link>http://www.doostan.naaranj.com/1387/02/post_58.html</link>
         <guid>http://www.doostan.naaranj.com/1387/02/post_58.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">سیاسی</category>
        
        
         <pubDate>۳ شنبه, 17 اردیبهشتماه 1387 21:55:38 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>اََََلارد را دوست دارم به خاطر تو</title>
         <description><p dir="rtl" align="right"><![CDATA[<p>خطهایی از کتاب در حال نگارش اََََلارد را دوست دارم به خاطر توبه دوستان جهرمی بویژه بچه های وبلاگ تقدیم می کنم.</p><p>&nbsp;</p><div style="text-align: center"><img src="http://www.doostan.naaranj.com/images/alard.jpg" border="0" width="348" height="300" /></div> ..... راز نیاز جاودانه انسان به دوست داشتن ودوست داشته شدن ، رازی که هرکس ان را بداند ، آن گاه زن را می شناسد ، زن را می خواهد ، زن را می ستاید .                        ..... راز زندگی با زنان ، راز دوست داشتن ودوست داشته شدن ، راز نیاز جاودانه انسان ، رازی که وقتی با خدا دوست         می شوی ، که دوست داشتن را بیاموزی وزنان آموزگاران دوست داشتن ودوست داشته شدنند و آنها که در گودال مکنده سیری ناپذیر میدان مجازی مغناطیس خواهش گرفتارند هیچ گاه دوست داشتن ودوست داشته شدن را نمی فهمند.  آنها با این راز غریبه اند وسیاستمداران عموماً از این دسته اند ..... راز دوست داشتن ودوست داشته شدن را زنان از اساتید خود می آموزند که کودکان اساتید مادرانند و زنان معلمان مردان ..... ومرد غریبه با زن با چه کسی آشنااست . <p>&nbsp;</p>]]></p></description>
         <link>http://www.doostan.naaranj.com/1386/12/post_56.html</link>
         <guid>http://www.doostan.naaranj.com/1386/12/post_56.html</guid>
        
        
         <pubDate>۴ شنبه, 08 اسفندماه 1386 22:42:52 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>سکوت</title>
         <description><p dir="rtl" align="right"><![CDATA[<p align="center"><span style="font-family: &#39;B Nazanin&#39;"><font size="3">فکر نکنم در بلاد کبیره تهران بتوان جای آرامی برای سکونت پیدا کرد. اگردر محله&zwnj;ای گوشه دنجی هم پیدا شود آرامش آن دیری نخواهد پائید. چند روزی بعد به جان خانه&zwnj;ای در&nbsp;آن نزدیکی خواهند افتاد که ویرانش کنند و از دل آن چند آپارتمان دیگر بیرون کشند و به خلق&zwnj;الله بفروشند. احتمالاً یک سالی طول خواهد کشید که سرو صدای شبانه روزی ساختن آن تمام شود. البته بعد هم امیدی به آرامش نیست چون هنوز کار آن خانه تمام نشده نوبت خانه&zwnj;ای دیگر در همان حوالی است.</font></span><span style="font-family: &#39;B Nazanin&#39;"><font size="3">اگر خانه&zwnj;تان هم نزدیک خیابانی و یا بزرگراهی باشد که تکلیف معلوم است. همهمه شهر و صدای ماشین&zwnj;ها و بوق است که از جدار دیوار و پنجره به داخل نفوذ می&zwnj;کند. این همهمه تا آخر شب ادامه پیدا می&zwnj;کند. فقط بعد از ساعت 12 شب است که صداها تا حدی رو به سکون می&zwnj;روند. اگر نیمه شب و یا حوالی صبح بیدار شوید برای زمان احتیاجی به ساعت نیست. صدای عبور<span>&nbsp; </span>و بسامد تعداد ماشین&zwnj;های عبوری خود گواه تقریبی زمان&zwnj;اند. قبل از 4 صبح عبور ماشین&zwnj;ها تک و توک است آن هم معمولاً پرسرعت و پرگاز. از 5 به بعد تعداد ماشین&zwnj;ها بیشتر می&zwnj;شود و گاه صدای استارت ماشین&zwnj;های همسایه. ساعت از 6 که عبور می&zwnj;کند دیگر وقفه&zwnj;ای نیست، صدا پشت صدا، دیگر پایانی در کار نیست. به 7 صبح که برسیم ماشین&zwnj;ها پشت هم قفل شده&zwnj;اند، بوق&zwnj;های ممتد و گاه صدای ترمز.</font></span><span style="font-family: &#39;B Nazanin&#39;"><font size="3">&nbsp;</font></span><span style="font-family: &#39;B Nazanin&#39;"><font size="3"><span>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; </span></font></span></p><p align="center"><span style="font-family: &#39;B Nazanin&#39;"><font size="3"><span></span>*********</font></span></p><p align="right"><span style="font-family: &#39;B Nazanin&#39;"></span></p><p align="right"><span style="font-family: &#39;B Nazanin&#39;"></span><span style="font-family: &#39;B Nazanin&#39;"><font size="3">نوروز دو سال پیش به اتفاق محمد شهامتدار و دیگر دوستان رفتیم منزل آقای دژکام. پشت خانه آقای دژکام هنوز یکسره باغ بود. بوی مطبوع بهار و عطر نارنج هوا را انباشته بود. پنجره اتاق به حیاط باز بود. بین گفتگوها که وقفه می&zwnj;شد صدای گنجشک&zwnj;ها و دیگر پرنده&zwnj;ها حفره سکوت را پر می&zwnj;کرد و البته گاه تک سرفه&zwnj;های محمد.</font></span><span style="font-family: &#39;B Nazanin&#39;"><font size="3"><span>&nbsp;</span>پرندگان چنان می&zwnj;خواندند که خود موضوع صحبت شدند. آقای دژکام گفت قبل از سپیده&zwnj;دم خواندن آنها شروع می&zwnj;شود، به زمان نماز که می&zwnj;رسیم صدای آنها هم به اوج می&zwnj;رسد... </font></span><span style="font-family: &#39;B Nazanin&#39;"><font size="3">اما یادم هست که صحبت&zwnj;ها آن چنان ادامه پیدا نکرد. حال محمد چندان مساعد زیاد نشستن نبود. از خانه که بیرون آمدیم، صدای پرنده&zwnj;ها هنوز با ما بود.</font></span><span></span> </p><p align="right">&nbsp;</p>]]></p></description>
         <link>http://www.doostan.naaranj.com/1386/11/post_57.html</link>
         <guid>http://www.doostan.naaranj.com/1386/11/post_57.html</guid>
        
        
         <pubDate>۳ شنبه, 30 بهمنماه 1386 00:55:10 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>خاطرات 57</title>
         <description><p dir="rtl" align="right"><![CDATA[<div align="justify">خيابانها آن روز در شهر كوچك ما كه جزو جلودارهای انقلاب بود ،شلوغ بود. رفت و آمدهاي زياد . وانتهاو ماشينهاي پر از جمعيت . 9 سالم بود .ناگهان خود را دیدم  كه به اين آب خروشان زده ام  كه شتابان ميرفت . چسبيده بودم به وانت باری كه پر بود از مردم. آن موقع همه يكي بودند و حالا برایم معما شده چطور؟ . آن موقع كه هر وانتي مال همه مردم بود .همه برادر و خواهر هم بودند و هنوز اين عبارات انحصاري نشده بود .انقلاب بود . اوج انقلاب شايد روز پيروزيش و يا حتي يك روز بعد از آن روز معروف پيروزي . آنجايي پياده شديم كه صداي تير و تفنگ شديد تر از همه جای دیگربود . بعد شايعه آمدن چماقدارها و هجوم سربازان.تيراندازي شديدتر شد و هجوم مردم به خانه هاي نزديك كه مال هيچكس نبود و مال همه بود.بعد سوال كه چرا اينجایم و بعد ترس و گريه و بعد دست گرم و محكم دايي حيدر كه مرا به ساحل آسودگي و امن كشاند ولي چهره نگران خودش گشوده نشد . دنبال پسرش حبيب ميگشت 19 -20 ساله .حبيب را فردا با يك اسلحه ژ-س ديدم توي حياط همسايه شان ، استوار بازنشسته اي كه در باره آن اسلحه كارشناسي و توصيه ميكرد،مثل  همين افراد هم گاهي ميشدند ليدر ، يكي كه يك چيزي بيشتر از ديگران حاليش بود ، حرف زدن بلد بود ، اعتماد به نفس داشت ؛كه البته همه باقي نماندند. آنروز يادم مي آید حبيب تيري را با ذوق به هوا شليك كرد. حالا موهای حبيب سفید شده و دايي حيدرم سالهاست به رحمت خدا رفته است.  روز دیگری هم سوار شديم و رفتيم بيرون شهر به استقبال زندانيان سياسي كه مردم كولشون كردند گل انداختند گردنشان بعد چند روز خانه شان محل رفت و آمد مردم ميشد .يادم هست كه به خانه يك کدامشان رفتم و بوسيدمش جلو در ايستاده بود . آثار شكنجه روی  دستش را مردم دیده بودند...بعدها جنازه اش  از خانه تيمي سران سازمان در تهران بيرون آوردند. يك روز ديگر هم سوار ماشين شديم رفتيم براي پاكسازي ، خيابانها و كوچه ، پادگان و ژاندرمري و رنگها و شعارها . بعدها فهميدم كه كارمان براي پاك كردن شعارها عبث بود. چون كه تازه متولد شده بودند و واز آن به بعد در و ديوارها با آنها تزيين ميشد با اين تفاوت كه هنر و سليقه و وقت بيشتري در امنيت بدست آمده صرفشان ميشد. البته براي شعارهاي عجول، مخفي در و ديوارهاي دستشويي ها وضعيت همان بود كه بود. يك روز هم سوار شديم رفتيم دهات ، رفتيم اطراف شهر براي درو گندم ، براي ياري ، براي همه باهم جهاد سازندگي .يكي از همين جاها حالا شهرك مسكوني شده . شايد بخاطر مهاجرت گندمكاران از روستا   يك روزم ديدم 16 ساله شده ام و  نشسته ايم پشت وانت تويوتای  لندكروز خاكي رنگی که با سرعت تمام جاده اهواز را به سمت خرمشهري كه خرمي آن رفته بود طی میکرد . تنگ هم و سرها پايين كه یخ نزنیم .قبل از خرمشهر مي پيچيم داخل  يك خاكي كه الان شده است  زيارتگاه مسافران نوروز و بسیجیان امروز. بعد از يك آبگرفتگي رد مي شويم  كه دیگرکاملا وارد دهان اژدها شویم . همان منطقه اي كه از دور جز يك دود غليظ سياه رنگ و همهمه مهيب و كركننده انفجارات چيزي از آن به چشم نميخورد .اطرافمان آب بود گلوله هاي معمولي اثري نداشت ، خمپاره هاي زماني بالاي سرمان مي تركيد تا اثر داشته باشند . تركشي مماس با سر غلام رد شد .غلام آخي گفت و ما در تكان تكان تويوتاي لندكروز ژاپنی چفيه ای  بستيم به دور سر غلام و تویوتا همچنان راهش را ادامه می داد.آن روزها كاربرد چفيه در همين مايه ها بود. ماشينهاي ديگري هم سوار شدیم و هم نشدیم . مثلا سوار نفربرهاي ضد گلوله هم شديم اما برای آنكه در پناه آن  از آب بگذریم به آن بر برسیم و بايستيم مقابل گلوله... </div><div align="justify">این خاطره را 18 فروردين، 1382 نوشته ام با کمی تصحیح</div>]]></p></description>
         <link>http://www.doostan.naaranj.com/1386/11/_57.html</link>
         <guid>http://www.doostan.naaranj.com/1386/11/_57.html</guid>
        
        
         <pubDate>۱ شنبه, 14 بهمنماه 1386 22:06:06 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>سلام به دوستان</title>
         <description><p dir="rtl" align="right"><![CDATA[<span><font face="Times New Roman">سلام به همگی دوستان. به قول مولوی مدتی این مثنوی تاخیر شد شاید این وقفه هم از جنس همان تاخیرهای مثنوی باشد نمیدانم . قبض و بسط های احوال ما انسانها چیزی است که همه ما تجربه های ان را داریم.راستش در قبضی بودم که دل و دماغ بسیاری از کارها را نداشتم. در هر حال ما به دوستان قولی داده بودیم و باید اینجا دوستانه معذرت خواهی کنم.البته بقیه دوستان هم جنب و جوشی نداشتن شاید این به روحیه ما ایرانی ها بر میگرده که حوصله کار جمعی نداریم.شاید هم هر کسی گرفتار کار خودش است و شاید هم .....در هر حال بگذریم. امید وارم بتوانم درگرم کردن این محفل سهمی داشته باشم.تا بعد</font></span><span></span>]]></p></description>
         <link>http://www.doostan.naaranj.com/1386/10/post_55.html</link>
         <guid>http://www.doostan.naaranj.com/1386/10/post_55.html</guid>
        
        
         <pubDate>شنبه, 01 دیماه 1386 18:43:03 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>دفترچه یاداشت ایرانی حق مسلم ماست!</title>
         <description><p dir="rtl" align="right"><![CDATA[برای خرید پوشاک رفته ام <font face="Times New Roman">.</font>قدیما هر جا جنس وطنی پیدا نمیشد در مغازه های کت و شلواری به وفور می یافتی <font face="Times New Roman">.</font>خداییش پارچه های شلواری و فاستونی ایرانی پارچه های بدی نبودند <font face="Times New Roman">.</font>حالا مشکل پسند ها ایتالیایی و انگلیسی پسند میکنند کاری ندارم اما همان ها هم دوخت دوخت وطن بود <font face="Times New Roman">.</font>قیمت شلوار را که پرسیدم مناسب دیدم از لحاظ دوخت و دوز هم شیک و خوب بود <font face="Times New Roman">.</font>پارچه شلوار از مواردیست که فروشنده از ایرانی بودن و گفتن آن ابایی ندارد <font face="Times New Roman">...</font>گفت ایرانیست اما جنس جنس نامرغوب چینی بود <font face="Times New Roman">...</font>بسیاری از تجار نه چندان بزرک پوشاک خیابان جمهوری را می شناسم که یک پایشان ایران و پای دیگر پکن و هزارشهر ناشناخته چینی است<font face="Times New Roman">...</font><font face="Times New Roman"> <p align="justify">این بار برای خرید کفش رفته ایم </p></font>مغازه های سرتاسر خیابان سپهسالار پر بود از کفش های چینی <font face="Times New Roman">.</font>خیابانی که همیشه با افتخارمملو از جنس وطنی بود<font face="Times New Roman">...</font>چند سال قبل من در شیرازدر مغازه های دور بر شاه چراغ و&nbsp;سر دزک&nbsp;این صحنه را دیده بودم اما اینجا نه <font face="Times New Roman">! </font>لشکر تار و مار کننده زرد به اینجا نرسیده بود <font face="Times New Roman">..</font>کجا رفته اند تولید کننده هایش پس <font face="Times New Roman">...</font>در این رقابت نابرابر چه بلایی به سر آنها خواهد آمد <font face="Times New Roman">...</font>پس صنعتگران و تولید کنندگان ما اینچنین نسلشان منقرض می شود ؟<font face="Times New Roman">...</font><font face="Times New Roman"> <p align="justify">آقا فاجعه <font face="Times New Roman">! </font>آقا فاجعه <font face="Times New Roman">!</font>رفته بودم خرید دفترچه یاداشت <font face="Times New Roman">.</font>در کتابفروشی دفترچه های یاداشت همه چینی بودند<font face="Times New Roman">...</font>آقا دفترچه های یاداشت <font face="Times New Roman">...</font>موبایل و جنس الکترونیک نمی گویم <font face="Times New Roman">... </font>به خودکار هم عادت داشتیم <font face="Times New Roman">..</font>کاری ندارم آشپزخانه مان پر از لوازم چینیست حتی لوستر<font face="Times New Roman">......</font>جسارت نشود طبقه کارمند چون خودم را می گویم<font face="Times New Roman">... </font>فرش های و قالیچه های مد شده ترکیه ای را دیده اید <font face="Times New Roman">...</font>یادتان هست عرب های حاشیه خلیج را مسخره می کردیم که تا فلان و فلانشان هم خارجیست ؟<font face="Times New Roman">...</font>همین خورده بورده ها مانده بود پارچه ای و کفشی و فرشی <font face="Times New Roman">... </font>یادم هست بکنفر از آلمان برای همین دکتر صحرانیان خودمان نوجوان که بود کفش کیکرز ایرانی سوغات آورده بود<font face="Times New Roman">...</font>این قصه تنها به اینجا مربوط و ختم نمی شود <font face="Times New Roman">.</font>این ها قصه های جدیدی بودند که باورشان کمی سخت است <font face="Times New Roman">.</font>هر چند در برابر بقیه شاید ناچیز باشند و شاید هم پر از درد و فاجعه ای که نمی دانم اگر سر بر نیاورده کی سر برآورد آخر امروز گوشهایمان آنقدر پر است که چیزی شنیده نمی شود <font face="Times New Roman">.</font></p></font>]]></p></description>
         <link>http://www.doostan.naaranj.com/1386/09/post_54.html</link>
         <guid>http://www.doostan.naaranj.com/1386/09/post_54.html</guid>
        
        
         <pubDate>۵ شنبه, 22 آذرماه 1386 10:25:03 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>دیدار با یک دانشمند</title>
         <description><p dir="rtl" align="right"><![CDATA[<p align="justify">&nbsp;<img src="http://www.doostan.naaranj.com/images/IMG_52100.jpg" border="1" hspace="15" vspace="15" align="middle" /></p><p align="justify">سلام دوستان</p><p align="justify">&nbsp;<span style="font-size: 10pt"><font face="Times New Roman">دکتر ذکاوتی را میشناسید؟...................</font></span><span style="font-size: 10pt"><font face="Times New Roman">برای<span>&nbsp; </span>عزیزانی که در ارتباط با من از دور دستی<span>&nbsp; </span>بر اتش دارند و در دوران دانشجویی ام در تهران سری به خوابگاه قزل قلعه زده باشند حتما او را دیده اند<span>&nbsp; </span>ودوستان و اشنایان یا مهارت اموزانی که<span>&nbsp; </span>از دوستی و ارتباط و همکاریهایم با دکتر صفر پور و کانون همیاری اندیشه و گفتار شیراز چیزها و خبرهایی شنیده باشند<span>&nbsp; </span>نام دکتر ذکاوتی نه تنها آشنا که همراه با احساس سبز و گرمی از نشاط و خنده و دانش و تفاوت همراه است انتظاری که من و سارا و بر و بچه های همراه و مشتاق در <span>&nbsp;</span>ان شب که میخواستیم به دیدار توام با شام دکتر در یکی از رستورانهای نزدیک خانه او_ که خانه ای است دیدنی که با قطری از کتابهای قطور و امتدادی از کاغذهای اچار <span>&nbsp;</span>دو بر یا یک برسفید مقالات نوشته شده یا در حال نوشتن<span>&nbsp;&nbsp;&nbsp; </span>فرش شده است و برای یافتن هر یک از وسایل خانه مانند کتری یا بالش<span>&nbsp; </span>که در هر خانه ای جای مشخصی دارد باید ابتدا قطری از کاغذ و کتاب را کنار بزنی تا به ان برسی اگر به <span>&nbsp;</span>درستی جای ان را یافته باشی _ برویم<span>&nbsp; </span>نیز داشتیم انتظار برای یکماه<span>&nbsp; </span>خندیدن در یک دیدار.........................................و ان شب بسیار خندیدیم زیرا دکتر ما یکپارچه طنز است که داستانش در جای دیگر خواهد امد دکتر ذکاوتی بی اغراق از بزرگترین و برجسته ترین اساتید علوم انسانی ایران است و پر بیراه نخواهد بود اگر بگویم او را عمیق تر دقیق تر نواندیش تر و جاودانه تر از اساتید مشهوری چون دکتر سروش یافته ام دکتر ذکاوتی که از عقلانیت نقدی سرشار است با انبوهه ای پایان ناپذیر از سالها تجارب علمی از زمره بزرگانی است که در نوبل صلح نام نویسی گردیده است و کتاب امپراتور ژنده پوشش در سال 68 که توسط انتشارات سروش چاپ گردیده است نوعی پیشگویی جامعه شناسانه در فرم داستان کوتاه از ظهور بن لادن است شاهزاده ای<span>&nbsp; </span><span>&nbsp;</span>عرب که سودای رهبری جهان و نشر عدالت را دارد شباهت های عجیب بین یک حادثه _ 11 سپتامبر _ و یک کتاب عنوان<span>&nbsp; </span>گفتگویی است با دکتر ذکاوتی در سال 80 در شماره 49 هفته نامه کتاب هفته که به این موضوع میپردازد . دکتر ذکاوتی 2 کارشناسی ارشد در جامعه شناسی و تکنولوژی اموزشی دارد و در رشته فلسفه تعلیم و تربیت از دانشگاه تربیت مدرس دکترا دارد او اکنون هیئت علمی بخش پژوهشی دانشگاه تربیت معلم و از اعضا هیئت مدیره انجمن ایرانی تعلیم و تربیت است .اما بی اعتنا به این مدارک دکتر که بنوعی پدر معنوی من و دکتر صفر پور و حق استادی بر گردن ما دارد و من او را از مهمترین نقاط عطف زندگیم میدانم که براستی مسیر زندگی مرا و نگاه مرا متحول ساخت نه استاد که از بنیاد های علوم انسانی کشور است شخصیتی عمیق و فرهیخته که در کتابها و مقالاتش<span>&nbsp; </span>نمیتوان او را یافت بلکه اوخلاقیت زنده ای است که تنها<span>&nbsp; </span>در گفتگو و زندگی با او کشف<span>&nbsp; </span>و درک میشود <span>&nbsp;</span>سعادتی که نصیب من ودکتر صفر پور در دوران خوابگاه قزل قلعه گردید . ما فرزندان علمی و اخلاقی اوییم که هنوز وامدار و بر سفره اوییم . دکتر ذکاوتی خلوت گزیده بی ازدواج و بی اعتنا به لذات انسانی تنها در تلاشی پایان ناپذیر<span>&nbsp; </span>به زایش مفاهیم و کنکاش نقادانه مسایل علوم انسانی جامعه ایرانی <span>&nbsp;</span>میپردازد .دکتر ذکاوتی پنجاه و اندی ساله نامزد خوبی برای چهره های ماندگار میباشد تصمیمی که کانون اکنون <span>&nbsp;</span>مسئول پیگیری ان است . دکتر ذکاوتی نه تنها یک ایده که روشی عمیق و جاودانه در نفی خشونت و تایید صلح و اخلاق طلبی است روشی که در معاشرت با او احساس میشود و بعد بی انکه بدانی میفهمی که تغییر یافته ای و دیگر شده ای چنانکه من سالها طول کشید تا بفهمم چه اندازه تغییر یافته ام و چه اندازه مدیون اویم و سالها طول کشید تا مرزهای بین خود و اورا شناسایی کنم زیرا عجیب با اوعجین شده بودم.....................................................................................................................برندن عکاس حرفه ای استرالیایی و خانم کرولا ژورنالیست المانی از<span>&nbsp; </span>همراهان ان شب بودند که افتحار دیدن و اشنایی با استاد را پیدا میکردند .</font></span>قرار ماجلوی <span>&nbsp;</span>درب اصلی دانشگاه تربیت مدرس بود وقتی دکتر صفر پور جلوی درب دانشگاه ترمز زد و اشاره<span>&nbsp; </span>به مردی کرد که او را بعد از 8 سال با اورکت سبز امریکایی رنگ و رو رفته و کلاه کاموایی بر سر کشیده و عینک نه چندان قیمتی و معمولی کائوچویی نسبتا نیمه قطورو <span>&nbsp;</span>در حالیکه کیف مشکی شبه چرمی<span>&nbsp; </span>سنگین<span>&nbsp; </span>از نوشته هایش را روی زانوانش گرفته و فشار میدهد و به دور دستهای نا معلوم مینگرد از اعماق درونم و انتهای احساساتم نیرویی را حس کردم که به من الهام<span>&nbsp; </span>و یاد اوری میکردکه این مرد هنوز جوانی که بخاطر علوم انسانی و صلح از همه موهبات زندگی گذشته است را بی اندازه دوست دارم و در حالی که اشک در چشمانم حلقه زده بود به دکتر یاد اوری کردم که بسیار من و بسیارانی دیگر مدیون او هستیم و جمله ای را که روزی برایش نگاشته بودم یاد اوری کردم .....................................................................................................................................دکتر ذکاوتی کسی است<span>&nbsp; </span>که هیچ اتفاق مهمی در زندگیش رخ نداده است _ اضافه کردم دکتر بزرگترین<span>&nbsp; </span>نوابغ کوتاه ترین بیوگرافی ها را دارند _اما بزرگترین و مهمترین اتفاقی است که در زندگی هر کس رخ میدهد که با او اشنا میگردد...................................و ......................................................دکتر خندید وان شب بسیار خندیدیم به اندازه یکماه چنانکه سارا نیز تایید کرد..............................................&nbsp;&nbsp; </p><div align="justify"><span style="font-size: 10pt"><font face="Times New Roman"><span></span></font></span></div><p align="justify">&nbsp;</p>]]></p></description>
         <link>http://www.doostan.naaranj.com/1386/09/post_53.html</link>
         <guid>http://www.doostan.naaranj.com/1386/09/post_53.html</guid>
        
        
         <pubDate>شنبه, 03 آذرماه 1386 17:12:32 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>آرمان‌های دو نسل</title>
         <description><p dir="rtl" align="right"><![CDATA[<p>&nbsp;</p><p>در مراسم دعای کمیلی که برای شفای دوست عزیزمان مهدی ساعدی در مسجد دانشگاه شریف برگزار شد  کسانی را ملاقات کردم که سالها ندیده بودم. یکی از آنها سرداریداللهی اولين فرمانده سپاه جهرم بود. آشنایی و ارادت میان ما یک طرفه است، یعنی من ایشان را می&zwnj;شناسم ولی ایشان مرا نمی&zwnj;شناسد و البته عجبی هم نیست. چهره و فیزیک بدنی ایشان تغییر چندانی نکرده بود شاید فقط کمی رنگ موها تغییر کرده بود. مشهود بود که نگران وضعیت مهدی ساعدی است گرچه همچنان همان صلابت یک فرمانده جنگ  در چهره&zwnj; پابرجا مانده بود، همان کاریزمای نسل اول بچه&zwnj;های سپاه.  ذهنم به سرعت به عقب برگشت به سالهای دوری که مثل برق گذشتند. درست یادم می&zwnj;آید اولین باری که ایشان را دیدم تازه وارد بسیج شده بودم و برای یک مانور در محل سپاه جمع&zwnj;مان کرده بودند. محلی که قبلا دانشسرای آموزش و پرورش بود و حالا شده بود مقر سپاه. آن زمان اول راهنمایی بودم. همه را جمع کردند تا آقای یداللهی که فرمانده سپاه جهرم بود سخنرانی کنند. البته آن موقع هنوز در سپاه درجه و رتبه وجود نداشت و همه برادر بودند: برادر رحمانیان، برادر شاه&zwnj;علیان، برادر نامجو، برادر مصلی&zwnj;نژاد، برادررستگار ... چه اسم&zwnj;های خاطره&zwnj;برانگیزی!. ایشان هم برادر یداللهی بودند. همه آنهایی که مثل من آنجا بودند چیزی حول و حوش 10 تا 15 سال سن داشتند. همه صحبت&zwnj;های ایشان یادم نیست، چیزی که یادم مانده این است که ایشان &zwnj;گفتند بهرحال به زودی مستضعفین بر مستکبران عالم پیروز خواهند شد و کل جهان به تسخیر اسلام در خواهد آمد. در آن روز ما برای اداره جهان به نیروهای متعهد نیاز داریم. مثلا شاید شما را برای اداره فلان شهر آمریکا نیاز داشته باشیم و شما باید خود را برای چنین روزی مهیا کنید. البته شاید گونه&zwnj;ای از شوخ&zwnj;طبعی هم در صحبت&zwnj;هایش بود اما درون&zwnj;مایه صحبت ها کاملا جدی بود. شاید برای کسانی که آن سال&zwnj;ها و آن شور و نشاط را تجربه نکرده&zwnj;اند این حرف&zwnj;ها  و آرمان ها به نظر خنده&zwnj;دار برسد اما آن حرف ها در ظرف و بافت زمانی خود حرف&zwnj;هایی بسیارجدی بودند. گرچه آرمان شهری که در اذهان آن نسل بود هرگز محقق نشد اما باید به والایی و بلندی آن آرمان&zwnj;ها حسرت خورد. به قول دوستی آرمان&zwnj;های نسل جدید را درچهار چیز می&zwnj;توان خلاصه کرد: 1-	داشتن یک گوشی موبایل خوب 2-	داشتن یک لپ تاپ خوب 3-	داشتن یک ماشین خوب 4-	 چهارمی را خودتان حدس بزنید! </p>]]></p></description>
         <link>http://www.doostan.naaranj.com/1386/07/post_52.html</link>
         <guid>http://www.doostan.naaranj.com/1386/07/post_52.html</guid>
        
        
         <pubDate>۲ شنبه, 30 مهرماه 1386 20:26:29 +0330</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
